تبليغاتX
سازمان کارگران افغانستان(م.ل.م )

سازمان کارگران افغانستان(م.ل.م )

وبلاگ رسمی سازمان کارگران افغانستان( مارکسیست- لنینست- مائوئیست، عمدتا مائوئیست)

 

 

قابل توجه خواننده گان محترم! رفقای گرامی!

 

این وبلاگ از این به بعد "اپدیت" (بروز) نمی شود. برای دسترسی

به مواد و اسناد ما به نشانی انترنتی ذیل که صفحه رسمی جدید و

یگانه صفحه مورد تایید ما از این به بعد خواهد بودُ مراجعه کنید:

 

www.mlmprincipallymaoism.wordpress.com

 

وب سایت جدید ماُ نه تنها دربر دارنده موادُ اسناد و مطالب جدید و

 

بروز رسانی شده خواهد بودُ بلکه حاوی مواد و مطالب منشتره در

 

وبلاگی که اکنون مورد خوانش تان است ُ نیز خواهد بود.

 

پیروز و کامگار باشید!

 

chap_af@yahoo.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 4:0  توسط سازمان کارگران افغانستان (م.ل.م)  | 

 

 

 

سال نو (1391) و جشن گرانسنگ و باستانی نوروز را به همه ستمدیده گان افغانستان تبریک میگوییم!

 

 

هموطنان عزیز!

خوشنودیم که نوروز باستانی، این توده یی ترین عید ستمدیده گان از راه رسیده است. نوروز خجسته، جشن طبیعت و مظهر کار وپیکار طبقات ستمدیده، و عمدتا طبقات دهقانی است. با آمدن بهار و با وزیدن رایحه خوش بهاری، خواب زمستانی به آخر میرسد، و دشت و دمن، جنگل و جلگه، کوه و پهلو، شهر وده همه و همه جانی تازه می گیرند. این تصویرگری احیای مجدد که طبیعت برای این مرز و بوم باستانی به ارزانی داشته است، نبوغ حکیم عمر خیام نیشابوری- امام  خراسان-را فرایاد می آورد که خدمتی فراموش ناشدنی در راستای تثبیت زمان دقیق نوروز به عمل آورده است. از گذشته های دور بدین سو، طبقات استثمارگر و ستمگران کور دل به دو طریق کوشیده اند نوروز را از قیمومیت توده ها بدر آورند: یا خواسته اند نوروز فرخنده را به "فر کیانی" و " فر شاهی" ربط داده، و بدان طریق، محبوبیت آنرا در خدمت حاکمیت "زور"، "زر" و"تزویر" قرار دهند، و یا اینکه: بر ضد نوروز به گونه مستقیم و یا غیر مستقیم شوریده و موضع خصمانه گرفته اند. "طالبان" کور دل، نمونه مشخص وشناخته شده نیرویی است که میخواست این جشن گرامی نیاکان زحمتکش و فرهنگی ما را از بن براندازد. توده های قهرمان ما با ایثار نمودن خون خویش، در درازای هزاره ها، از این جشن فرخنده و از پاکیزه گی آن دفاع نموده اند. "طالبان" نیز آرمان برانداختن نوروز را – که آنرا ضد اسلامی می خواندند- به گورستان تاریخ بردند. برای تجلیل حقیقتا توده ییی نوروز، همانگونه که آنرا "روز دهقان" و " جشن دهقان" نیز خوانده اند، بیایید آنرا به روزی مهم در تجدید تعهد در راستای پیکار انقلابی بر ضد دشمنان توده های ستمدیده مبدل ساخته،و با بسیج انقلابی توده های میلیونی دهقانی، پیروزی انقلاب دموکراتیک نوین را شاهد باشیم. آنگاه است که َ: نوروز وزین، مصداق حقیقی خویش را در پیروزی جنبش دهقانی تحت راهبری پرولتاریا یافته، و " جشن دهقان" ، در پهلوی سایر اعیاد انقلابی، وارد قاموس جنبش انقلابی انترناسیونالیستی خواهد گردید. به امید چنان روزی و برای رسیدن به چنان مقام شامخی، با راه اندازی جنگ خلق، به پیش باید شتافت. بدون آغاز نمودن جنگ خلق، همانند نوروز امسال، نوروز های آینده نیز زیر درفش کثیف استعمارگران و متجاوز خواهیم فرسود. نوروز نماد آزادی، آزاده گی و سرور است. برگزاری این جشن آزادی، در پرتو حاکمیت استعماری و زیر درفش رژیم پوشالی کرزی، توهین به نوروز و توهین به توده های میلیونی یی است که این جشن را در بدل ایثار خون های پاک خویش پاس داشته اند. لهذا، ما تزویر های مقامات محلی ومرکزی رژیم پوشالی مبنی بر برگزاری جشن نوروز، محکوم نموده، آنرا چیزی سوای نیرنگ بازی های دشمنان فرهنگ ما در راستای فریب دادن توده ها نمی دانیم. اگر عطا محمد "نور"، این جهادی شیاد خاین به توده ها، از پنج هزار و چند صدمین سالگرد نوروز حرف به میان می آورد، این یاددهانی وی، ناشی از علاقمندی وی به تاریخ، فرهنگ و اعیاد ملی ما نبوده ، بلکه آنرا در خدمت به "کاریزما"ی منفور خویش به کار میگیرد. بگذار دلقکان "روشنفکر" نظیر مهرآیین ها، خلیق ها، فرزاد ها و... "نوروز" بگویند و دهان شان قند آب کند! حساب نوروز از حساب جنایتکاران و از حساب "دلقکان" جدا است. مادامیکه یک جنایکار امریکایی، در یک روستای قندهار، بدون دلیل ( با آنکه هیچ دلیلی در دفاع از آدمکشی قابل قبول نیست)، به مردم بی دفاع و غیر نظامی ، بالای مردم بیگناه ما هجوم برده، و شانزده تن شان را به شهادت میرساند، در چنین لحظه خطیری، و تحت درفش چنین دولت خونریز و پوشالی، هیچگاه امیدی به رستگاری و آسایش در میان نبوده، و این دولت پوشالی، از کرزی گرفته تا تمام والیان همه ولایت هایش، و تا بسته گان والیان ولایات و مقامات محلی اش، همه در شمار خاینان ملی و جنایتکاران جنگی محسوب میشوند. فقط با پیروزی انقلاب دموکراتیک نوین است که میتوان با پرکردن دهان جنایت کاران با سرب داغ، انتقام توده های ستمدیده، و انتقام شهدای خویش را از جنایکاران ملی- این شریکان جنایات اشغالگران امپریالیست- به سربلندی گرفت. آنگاه میتوان سربلندانه، جشن با شکوه نوروز، و "میله دهقان" را برگزار نموده و آنرا در سطح ملی و بین المللی پاس داشت! به امید چنان شب و روزی، و در راستای چنان هدفی!

 

فروزان باد مشعل نوروز- این مشعل شادی توده های زحمتکش –

مبارکباد آغاز سال نو خورشیدی و جشن نوروز به همه توده های ستمدیده افغانستان و سراسر جهان

مرده باد حاکیمت پوشالی و حکومات دلقک محلی وابسته به آن

مرده باد مارشال پوشالی و سخنان پوشالی اش در "جشن نوروز"در مزارشریف!

زنده باد انقلاب دموکراتیک نوین

 

سازمان کارگران افغانستان( مارکسیست-لنینیست-مائوئیست، عمدتا مائوئیست)

نوروز 1391

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 10:37  توسط سازمان کارگران افغانستان (م.ل.م)  | 

 

 

 

هستری آدمکشی سربازان آمریکایی، زاده امپریالیسم خونخوار است!

 

نیرو های متجاوز، شب و روز به تجاوز به ناموس خلق ما، به کشتار مردمان بیگناه و بیدفاع، وبه هتک حرمت به انسان ستمدیده کشور ما مشغول اند. متجاوزان و در راس شان امپریالیسم امریکا، وطن ما را به میدان بزکشی مبدل نموده، و هریکی دنبال آمال کثیف خویش اند. پیر و جوان، زن و مرد، شهری و روستایی، هیچ کسی نیست که از دست ستمگری ها و جنایت کاری های متجاوزان در امن باشد. نیروهای متجاوز، در تبانی با جنایتکاران طالبی، افغانستان را به تخته مشق عملیات جنایتکارانه مبدل نموده، و میخواهند بر تل های خاکستر، درفش اهریمنی خویش را به اهتزاز در آورند. توده های میلیونی، به وضوح تام شاهد جنایتکاری های رژیم پوشالی و نیرو های شیطانی طالبی میباشند. جهادی ها، طالبان و مزدوران رژیم پوشالی، همه در کمپ دشمنان خلق ما قرار دارند. متاسفانه نسبت عدم حضور سنگر مقاومت ملی انقلابی و رهایی بخش، خلق ما با آنکه در سنگر مقاومت پا می فشارد، قادر به انسجام مبارزاتی و در پیش گرفتن عملیات سامانمند وجهتمند نگردیده، و دست آورد های مقاومت آنها را نیروهای ارتجاعی به انحراف و بیراهه تسلیم طلبانه سوق میدهند. اما آنچه مسلم است آنست که: علی الرغم نبود ستاد پیشآهنگ آزادیبخش، خلق ما در پیشگاه تاریخ مبارزات رهایی بخش سرخرو ایستاده است.

حادثه اخیر کشتار شانزده غیر نظامی بیدفاع درولایت قندهار  بوسیله یک نفر از نیرو های نظامی امریکا، و آنهم در نیمه های شب، نمونه بارزی است از جنایت کاری ها  وعملکرد های  ضد بشری آدمکشان متجاوز. با آنکه فریاد های اعتراض و شکایت، در چهار سوی جغرافیای بلا کشیده ما قامت برافراشت، وحتی پوشالیان کرزیی را بدان داشت تا به گونه نمایشی به "تفحص" در خصوص حادثه و ارسال هیئت اقدام ورزند، اما هیچ نیروی سیاسی مطرح در عرصه سیاست رسمی، موضع گیری جدی و ضد اشغالگری در پیش نگرفت. علت آنهم روشن و مبرهن است. سیاست رسمی، در خدمت به اشغالگری و امپریالیستان قرار دارد. بنابر این،در شرایطی که هنوز جنگ ممتد خلق آغاز نیافته باشد، هیچ مرجعی قادر به همدردی، غمشریکی و مساعدت واقعی و فعال به توده های داغدار ما نخواهد بود. تنها جبهه متحد ملی ضد امپریالیستی تحت رهبری حزب دارای ایدئولوژی انقلابی مائوئیستی قادر به تشکل انقلابی توده ها و راه اندازی سنگر مقاومت انقلابی در برابر متجاوزان امپریالیست خواهد بود. بنابر این، بر همه نیرو های مائوئیست است که در جهت بیسج توده ها جهت فراهم ساختن زمینه های برپایی جنگ ممتد خلق، به سوی اتحاد انقلابی به پیش تازند. خلق بدون ارتش انقلابی، ارتشی که تحت رهبری حزب مائوئیست به دفاع از حقوق توده ها بپردازد ، نمی تواند به سوی رهایی و انقلاب بشتابد. بنا بر این، جهت دستیابی به سه سلاح معجزه آسای خلق(حزب، جبهه متحد ملی ضد امپریالیستی، ارتش رهایی بخش خلق)، اتحاد نیروهای مائوئیست از اهمیت اساسی برخوردار است. این اتحاد در عرصه نظری، جز با تصفیه حساب اصولی با اشتباهات و کجروی های موجود ، و جز با مبارزه بی امان بر ضد رویزیونیسم، اپورتونیسم و سنتریسم امکان پذیر نخواهد بود. بنابر این، اتخاذ مشی خلقی و دفاع از اصول، میتواند زمینه چیره گی مارکسیسم بر رویزیونیسم و مظاهر آنرا فراهم سازد. تنها با سلاح جنگ خلق است که میتوان دریا های توده های نامسلح را مسلح ساخته به جنگ تیره گی گسیل داشت. تنها با پیروزی جنگ خلق است که میتوان افغانستانی دموکراتیک و مستقل به وجود آورد. افغانستانیکه به هیچ قدرت و ابر قدرتی باج نداده، و وابسته به هیچ قدرت اجنبی نباشد. چنین یک افغانستان، تنها تحت رهبری انقلابی طبقه کارگر امکان پذیر خواهد بود بنابر این، جهت مبارزه سازنده بر ضد امپریالیسم، نخستین گام اصولی، عبارت از شروع جنگ خلق میباشد. با پیروزی جنگ خلق در سطح ملی، دستان امپریالیست ها از مملکت ما کوتاه خواهد گردید. پیروزی نهایی جنگ خلق در سطح بین المللی ، امپریالیسم و کلیت سیستم خونخوار سرمایه داری را به گورستان تاریخ گسیل خواهد داشت. بنابر آن، شعار مائوئیست ها در سراسر کره ارض، تا رسیدن به کمونیسم چنین خواهد بود: جنگ خلق تا کمونیسم!

 

 

                        سرنگون باد درفش کثیف حاکمیت رژیم پوشالی کرزی

                        مرده باد امپریالیسم خونخوار امریکا

                         نابود باد امپریالیسم در سراسر کره ارض

                          پیروز و شکوهنده باد جنگ خلق در سراسر کشور ها

                                    به پیش به سوی جنگ خلق در افغانستان

                       پارلمانتاریسم و "انتخابات گرایی" هرگز!ً جنگ خلق ، همین اکنون!

                         سازمان کارگران افغانستان( مارکسیست-لنینیست-مائوئیست،عمدتا مائوئیست)

حوت 1390

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 1:47  توسط سازمان کارگران افغانستان (م.ل.م)  | 

 

در مطلب " نگاهی به تاخت و تاز های بیمورد آسیمه سران آشفته از عمده شدن مائوئیسم" نگاه های ضد مائوئیستی گرداننده گان و نویسنده گان دو "وبلاگ باز" مدعی مائوئیسم را به بررسی گرفتیم. در نیتجه گیریُ ادامه بحث با آنان را از آنجایی که آنها حرفی به ادامه دادن نداشتند خاتمه یافته و عاری از ارزش ادامه دادن اعلام داشتیم. متاسفانهُ آن "وبلاگ باز ها" به سبوتاژ خود در حد "بالا" ادامه بخشیده و وسیعا "اوهام" خویش راجع به ما را در سطح بین المللی به نشر سپاریده اند. چنین به نظر میرسد که حزب کمونیست انقلابی کانادا که از قراین تحت تاثیر رابط هایی از حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان قرار داشتهُ و جنبش مائوئیستی ما را محدود به آن تشکل می بیندُ تحت تاثیر "وبلاگ بازان" مذکور در مطلب مذکور ما قرار گرفته اند. اما سایر مائوئیست های رفقای کانادایی ما هوشیار تر از آن اند که زیر بار توطئه های وبلاگ باز ها قرار بگیرند. گرداننده گان وبسایت:

mouvementrevolutionnaireouvrier.wordpress.com

مواد ما را به نقل از منابعی دیگرُ در وبسایت خود آورده اند. این رفقای کاناداییُ با این کار خود انترناسیونالیسم پرولتری را وقع نهاده اند. جالب آنستکه یکی از گردانندهگان "وبلاگرهای ضد مائوئیسم" یک "سفارش" تحت مطلب منتشره از سوی رفقایکانادایی نهادهُ و آنها را از اقدام به نشر مواد سازمان ما به سرزنش گرفته است. جالب تر آنکهُ رفقای کانادایی ماُ جوابی خیلی ها قانع کننده برایشان داده اند که آن جواب مبین دید مائوئیستی شان نسبت به سازمان های انقلابی است. هواداران حزب کمونیست(مائوئیست)ایرانُ از گرداننده گان وبسایت شورش انتقاد نموده بودند که چرا مطالبی را از وبلاگی که نویسنده گان آن " جمعی از مارکسیست-لنینیست-مائوئیست های ایران" بودهُ تحت این نام به نشر سپاریده و شکایت نموده بودند که تحت این نام کدام تشکلی وجود ندارد. گرداننده گان وبسایت"شورش" در پاسخ حالی کرده بودند که برخلاف ادعای هواداران حزب کمونیست مائوئیست ایرانُ مهم آن نیست که آیا گرداننده گان و یا نویسنده گان " جمعی از مائوئیست های ایران" یک نفر باشد یایک جمع. مهم خط و موضوعات مطروحه بوسیله ایشان استُ و مادامیکه موافع با موازین مائوئیستی باشد از سوی سایت"شورش" قابل نشر است. در اینمورد بخصوص پاسخ گرداننده گان آن سایت خیلی ها به جای بوده است. اینک ما نیز پاسخی مشابهُ به "وبلاگ بازان" توطئه گری که به انتقاد از سازمان ها و سایت هایی که داوطلبانه مواد ما را خود شان به نشر می سپارندُپرداخته اندُ  میرسانیم که: برای آن سازمان ها و وبسایت هاُ مهم نیست که : سازمان مامتشکل از چه تعداد افراد باشد. برایشان مهم آنست که : خط مطروحه وموضع گیریهای ما مائوئیستی و در خدمت به انقلاب جهانی عموما و انقلاب افغانستان خصوصا میباشد. چشمان وبلاگ باز ها را رویزیونیسم و سکتاریسم کور نموده است. به هار حالُ ما جهت دفاع از حقیقت و به خصوص اینک که می بینیم که در پس تاخت وتاز های شانُ سایه تاریک "ستیزه شان بر ضد مائوئیسم و دست آورد های گرانسنگ صدر گونزالو" نهفتهُ استُ از این بیش مهملات و توطئه گری هایشان را بی جواب نمانده و در سطح ملی و بین المللی به افشای بیشترماهیت  آن عناصر رویزیونیست می پرازیم. این افشا گری در جهت تقویت کمپاین "زنده باد مارکسیسم-لنینیسم-مائوئیسمُ عمدتا مائوئیسم" مانیز مفید واقع خواهد شد. جهت خواندن نامه ما عنوانی رفقای کانادایی ما به وبسایت رسمی انگلیسی ما مراجعه کنید:

www.mlmprincipallymaoism.wordpress.com

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 1:17  توسط سازمان کارگران افغانستان (م.ل.م)  | 

 

آنچه در زیر میخوانیدُ سالها قبل تهیه گردیده است. از آنجایی که اوضاع کنونی بدخشان کما فی السابق یعنی ادامه و بلکه شکل وخیم تر از دوره "ولایت" منشی مجید (والی اسبق آن ولا) است.بنا بر آنُ نشر این مطلب میتواند گوشه هایی از نابسامانی ها وددمنشی هایی را که حاکمیت پوشالی کرزی در بدخشان حاکمفرما نموده را به نمایش گذارد. این مطلب اخیرا  در دسترس گرداننده گان سایت سازمان قرار گرفته است. بنابر آنُ به نشر آن اقدام میشود.

 

بدخشان قربانی جنگسالاری و " لچک سالاری"

 

جنگسالاران در سراسر افغانستان به بیدادگری و ارتکاب جنایات مشغول اند، اما در بدخشان ، جنگسالاری ، به گونه کاملا ً فاشیستی آن، برسر کار است.

قوماندانان و جانیان جنگسالار، مالکان مطلق هست و بود مادی و معنوی مردم بدخشان اند. جنگسالاران، سرنوشت مردم ستم دیدهء این ولایت دوردست و فقیر را به بازی گرفته، و به روغن کشی از استخوانشان، دست آخته اند.

جنگسالاران هاری مانند دگروال نزیرمحمد، پیوسته به بی ناموسی و تجاوز به داشته های مادی، معنوی و عفت مردم می پردازند.

این جنگسالاران، به تمام معنا وحشی و نامردم اند. آنان به تمام معنا، مصداق کلمهء"لچک" که مصطلح در زبان گفتاری ما است میباشند. مردم بدخشان دگروال نزیرمحمد را نزیرمحمد لچک مینامند. نمونه یی از لچکی این خونیان که در خاطره ها نقش بسته، جور و جنایتی است که نزیرمحمد لچک با کشتن جوانی، باعث شد که دختری که آن جوان را دوست داشت (دختر عبدالحمید یارکندی)، دست به خود کشی بزند. دخترخود را به دریای کوچه انداخت تا به سرنوشت جنگسالار زده خویش پایان دهد، اما بوسیله آببازان، از دریا زنده بیرون کشیده شد. وی به شرح تعدیها و جنایاتی که در حق وی و یگانه امیدش رفته بود، به مردم که جویای علت خودکشی اش میشدند، پرداخته و حالی کرده بود که محبوب زیبا روی وی، قربانی هوس های پست نزیرمحمد لچک شده است، و بنا ً برای وی نیز زندگی در کار نیست.

نمونه یی دیگر از این گونه جنایات زادهء جنگسالاران و جنگسالاری، سرگذشت کشته شدن راننده یی در بهارک بدخشان است. توله سگان ِ جنگسالاران، میخواستند که ضمن بیگار گرفتن موتر راننده مذکور، آنرا بربایند. وی به مقامت برمیخیزد. اما، او در مقابل جانوران مسلح کجا یا رای چیره شدن داشت؟ ددان جنگسالار، او را با سبعیت شگفتی آفرین، میکشند. برادر مقتول، حکومت را از موضوع می آگاهاند. اما، پلشتان وفا دار به سیستم جنگسالاری، قاتل را تبرئه داده میگویند: اگر قاتل قصاص شود، شهادت مقتول خراب می شود.(!!!)

فاشیست- مذهبیان، جبرا ً این داوری اسلامی(!!!) را برمادر پیر مقتول نیز قبولاندند.

عده یی از جوانان مهین دوست و رسالتمند بدخشان، به ساختن فلمی مبادرت ورزیدند که محتوی آن، نمایش افشاگرانه قاچاقبری و قاچاق مواد مخدر و لاجورد بدخشان بود. دگروال نزیر محمد لچک، با آگاه شدن از موضوع، آن جوانان را احضار نموده و برایشان اخطار کرد که دست  از تهیه این فلم بردارند و به نشر آن اقدام نکنند، و الا، بقیمت جانشان تمام خواهد شد. بدین ترتیب ، وی از نشر فلمی که بازگوی جنایات وی و شرکای جنگسالارش بود ، جلوگیری کرد. اما ، کوس رسوایی های وی و شرکایش، پرصداتر از آنست که با اینگونه پنهانگریهای احمقانه بتواند آنرا خموش سازد.

دریور نزیر محمد لچک ، بر دختری نابالغ و گنگ ، تجاوز میکند. متجاوز با استشاره و زور نزیر محمد لچک ، نه تنها از هر گونه مجازات قانونی نجات می یابدبلکه به کسی هم اجازه ی بازخواست و بازپرس در این موضوع داده نمی شود. دختر ستمدیده ، خوار و زبون به خانه ی پدرش فرستاده میشود. لاجورد بدخشان ، همانند همه سرمایه های مادی و معنوی بدخشان ، سالهاست که مورد دستبرد و غارتگری جنگسالاران و قوماندانان دزد قرارگرفته و این روندتا اکنون دوام دارد.

جنگسالاری ، به قانون و قانونیت ، گردن خم نمیکند.چیزی بنام "دموکراسی"، " حقوق بشر" و "انسانیت" نمیشناسد. مافیای قاچاق ، سراپای سیستم چیره بر بدخشان را فراگرفته و عنکبوت بدبختی ، بر سراسر این دیار مصیبت دیده تنیده است.

فقر، نبودن امکانات بهداشتی در حداقل مورد نیاز، خشونت بر زنان، دختران ، پسران خوردسال( که مورد تجاوز جنسی قوماندانان و لچکان جنگسالار قرار میگیرند) ، همه و همه ، دست با دست هم داده و با نمک بیسوادی ، زخم ناسور تباهی مردم بدخشان را ، تازه داشته اند.

چیزفهمان و روشنفکران این ولایت، همواره مورد هتک حرمت، تهدید،تحقیر و توهین قوماندانان ( که بیشتر " جمعیتی" اند) ، قرار گرفته  و هیچگاه مجال سربلندکردن نیافته اند. روشنفکرانی که به اقدام و مقابله بر ضد مافیای مسلح میپردازند ، یا در زندانها در بند اند، ویا هم راهی دیار عدم. با اینهمه بیداد و وحشت ، مبارزات متعهدانه و زیرزمینی وطن پرستان و روشنفکران این ولایت ، درفش آزادیخواهی و مبارزه بر ضد استبداد جنگسالاری را پیوسته بر افراشته نگهداشته اند.

در محفلی رسمی ، که در لیسه یی از  بدخشان برگزار گردید، شاگردی بنام بهرام ، با خواندن پارچه شعری ، به مذمت و تقبیح قوماندانها و انزجار از جور و ستمگریهای آنها میپردازد. قوماندان محمد امین که در این مراسم اشتراک داشته ، شنیدن حقایق روشنی را که افشاگر مظالم وی و همدستانش بود ، برنمی تابد و با خشم ، مراسم را ترک میگوید. سپستر ، شاگرد مذکور مورد پیگرد افراد قوماندان قرار می گیرد. اما ، وساطت و شفاعت عده یی از دوستان قوماندان، وی را از آزار رسانیدن به آن شاگرد معصوم ، به ظاهر باز میدارد. وی اخطار میکند که اگر منبعد همچو کارهایی سر بزند ، وی به شدت به درهم کوبی آن اقدام خواهد کرد.

جنگسالاران و قوماندانان جانی بدخشان ، بیشترینه ، وابسته به حزب جمعیت اسلامی ربانی اند و در میانه ، نزیر محمد لچک ، ارتباط مستقیم با باند تروریست و غارتگر فهیم دارد. وی آنقدر مغرور است که در برابر احضار مرکز ، خمی بر ابرو نمی آورد. گفته میشود که در مین گذاری بر سر راه احمد ولی مسعود( معاون رییس جمهور)، وی دخالت مستقیم داشته است.

حزب اسلامی گلبدین حکمتیار نیز در ساحاتی از بدخشان ( از جمله در راغ) ، موازی با سایر برادران بنیادگرایش، به تخدیر و تحمیق مردم تداوم بخشیده و با مکیدن خون مردم، به حیات ننگین خویش ادامه داده است. بدین ترتیب ، می بینیم که بدخشان ، تصویر دردآور قربانی بی پناه جنگسالاری گردیده است. حاکمیت پوشالی کرزی ، ضمن ساخت و بافتهایی که با رهبری جمعیت اسلامی ربانی دارد، و نیز با آغوش گشایی اخیر خویش به سوی حزب اسلامی حکمتیار ، حالت معامله گری محض و " گوش کری" اختیار کرده و گویا ، بدخشان را فراموش کرده است. هر چند ، این تنها بدخشان نیست که طعمه چنگال جهادی ها است، اما ، مطلقیت حاکمیت جنگسالاری در بدخشان نسبت به سایر ولایات جنگسالار دریده ، بدان چهره ی " قابل رحم گرگترین گرگان" بخشیده است. آنچه حاکمیت کرزی به بدخشان اعطا فرموده ، تقرر منشی مجید آدمکش، چهره یی مشهور عضو رهبری حزب اسلامی گلبدین ، به حیث والی بدخشان است. پس ، شکی نمی ماند که خینه یی که کرزی در کف دست مردم بدخشان می نهد ، نقش شادی نه ، بلکه نقش سوگواری و خینه " عزاداری" میتواند باشد و بس.

کرزی بدخشان را به " جمعیت " و " حزب اسلامی " می سپارد و آندو را در معاشقه و گلاویز اسلامی ، به خدا.

 

                  شاپور " آینده "

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 14:14  توسط سازمان کارگران افغانستان (م.ل.م)  | 

 

هشتم مارچ روز همبسته گی بین المللی زنان جهان برای همه پرولتر زنان و سایر زنان ستمدیده جهان مبارکباد!

 

هشتم مارچ نماد همبسته گی بین المللی زنان میباشد. فریدریش انگلس آموزگار کبیر انقلابیون به درستی به زن ( پرولتاریای خانواده ) میگفت. زنان علاوه بر آنکه زیر بار ستم طبقاتی اندُ زیر بار ستم جنسیتی (جندر) نیز میباشند. هشتم مارچ روزی است که زنان به مثابه نیمه یی از پیکر اجتماع ُ به گونه جدی و دورانساز وارد عرصه مبارزات پرولتری گردیده و اثبات نمودند که پیام " کارگر زنجیر شکن"از آن زنان مبارز و انقلابی نیز میباشد. آنان ثابت نمودند که تنها همبسته گی پرولتری میتواند به "درز" جنسیتی میان مرد و زن خاتمه بخشیدهُ و فتح بابی باشد به سوی مبارزه در راستای به پیروزی رسانیدن انقلاب سوسیالیستی. هنوز آوای "النور مارکس ها"ُ " روزا لوکزامبورگ ها" ُ "کلارا زتگین ها" ُ"کروپسکایا" ها و صد ها زن کمونیست دیگر پژواک اصیل مبارزات دورانساز کارگر زنانی است که میخواستند دوشا دوش رفقای برادر خویش نقطه پایانی بر جامعه مبنی بر استثمار طبقاتی و جنسیتی بگذارند. امروزه آن مبارزات الهام بخش ما جهت تداوم مبارزه و نیز رهنمایی است که  بر مبنای تحلیل و سنتیز درست از آن درس ها میتوان موفقانه در راستای رهایی زنان گام برداشت.

هشتم مارچ امسالُ در آوانی فرامیرسد که شورای منفور "علما" ی افغانستانُ یعنی جمع کثیف کوردلان آزادی ستیز میخواهند با ارائه درک های ضد انسانی خویشُ سبب به حاشیه بل به قهقرا کشانیدن بیشتر حضور زنان افغان در جامعه گردند. آن شورای کثیف خواست جدایی و به دور بودن زنان از مردان در عرصه های اجتماعی را ارائه نموده ُ و خواهان جدایی زنان از مردان در محیط کارُ محیط تحصیل و سایر محیط هایی که عرصه های فعالیت اجتماعی میباشد شده اند. خفاشان کوردل بنیادگرای دولت پوشالی کرزی همان عف عف هایی را سر داده اند که کور دلان طالبی قبل بر آن ُ بر همان نهج رفته اند. اینک صدای پوشالیان و طالبان یکجا با هم بر ضد زنان و در راستای سرکوب بیشتر زنان ُ هشتم مارچ را "پذیرایی" میکند. حامد کرزیُ این کثیف ترین "رئیس جمهور" تاریخ افغانستانُ این بنیادگرای کثیفُ این بازوی " پنهان" طالبانُ خواست شورای منفور علما را مهر تایید زده و دستور داد که باید مطابق به آن عمل گردیده و زنان هر چه بیشتر به حاشیه کشانیده شوند. بدین ترتیب یکبار دیگر می بینیم که آنچه از نوک سرنیزه اشغالگران و پوشالیان دست نشانده شان بر میجهد نه تنها دموکراسی نیست بلکه سینه دموکراسی را آماج قرار داده است. آریُ حامد کرزی کثیف همانگونه که دشمن آزادی بیان و دگر اندیشی استُ اینک به کثیف ترین و برهنه ترین شکلی دشمنی خویش را با زنان افغان اعلان داشته و ثابت میکند که در دشمنی با زنان و در داشتن افکار احمقانه و کثیف و ضد انسانی دست کمی از ملا عمر کثیف ندارد. هشتم مارچ ُ در زاد روز خویش به خون کشانیده شد. پرولتاریا مبارز به تسجیل رسمیت آن همت گماشته آنرا به روز بین المللی مبدل ساخت. پرولتر زنان افغان و سایر زنان ستمدیده کشور ماُ تنها با مبازرات انقلابی و مسلحانه خویش که دوشادوش با برادران انقلابی شان خواهد بود خواهند توانست که گام های استوار در راستای رهایی خویش بردارند. رهایی زنان از رهایی طبقه کارگر جدا نبودُ بلکه یکی از پیامد های درخشان و دورانساز رهایی پرولتاریا همانا رهایی زنان بود. از همین رو است که همه زنان بشر دوست و آگاه افغانستان ملزم اند که جهت رهایی خویشُ باید در راستای رهایی پرولتاریا مبارزه کنند تا " پرولتاریای خانواده" با پرولتر برادران کارخانه خویش نپیوندندُ و تا زمانی که همه کارگران - چه زن چه مرد-دست به دست هم ندهندُ انقلابات دورانساز به وقوع نخواهد پیوست. رهایی پرولتاریا رهایی بشریت است. این "تز" ی است که همه انقلابیون بدان باورمند اند لهذُ رهایی زنان بخشی از رهایی پرولتاریا محسوب میشود لهذا این مسئولیت تاریخی همه نیرو های مترقی است که در راستای رهایی زنان کوشا بوده ُ و در این راستا مبارزه کنند. از همین رو است که درک مارکسیستی از فمینیسم چیزی سوای فمینیسم پرولتری نخواهد بود. هشتم مارچ و گسترش فمینیسم پرولتری به همه زنان جهان عموماُ و برای زنان ستمدیده و بلا کشیده افغانستان خصوصا ُ مبارکباد!

                                     به پیش در راستای گسترش بخشیدن به فمینیسم پرولتری!

                                       مرگ به حامد کرزی و همه پوشالیان زن ستیز بر سریرقدرت

                                               مرده باد طالبان و زن ستیزان طالب مشرب

                                            مرده باد زن ستیزان جهادی و بنیاد گرا

                                                به پیش در راستای مبارزه جهت رهایی زنان

                                             زنده باد انقلاب دموکراتیک نوین افغانستان

                                               تنها انقلاب دموکراتیک نوین منادی رهایی زنان میباشد

                                                   یا سوسیالیسم یا نابودی!

                                              سوسیالیسم آری! نابودی : خیر!

                                                هشتم مارچ ۲۰۱۲

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 16:49  توسط سازمان کارگران افغانستان (م.ل.م)  | 

 

آنچه در ذیل میخوانید بخشی از مصاحبه با صدر گونزالو است. از آنجایی که بلوگفا توانایی پخش همه را طی یک فایل نداشتُ لهذا بخشی از آن اینک ارائه میگردد. بخش باقیمانده را در آینده طی یک فایل جداگانه پست خواهیم کرد.

 

 مصاحبه با صدر گونزالو

 

 

از جهاني براي فتح، شماره 18، 1371، www.sarbedaran.org\rim

 

تصميم گرفتيم مصاحبه با صدر گونزالو را مجددا منتشر نمائيم زيرا او به اين “جرم” محكوم شده كه ايده هاي منعكس شده در اين مصاحبه را فرموله كرده و از طريق ارائه آنها به توده هاي خلق پرو، اين ايده ها را به يك نيروي مادي تبديل نموده است. ميليونها نفر اين خط را بعنوان كليد رهائي پرو و نوع بشر اتخاذ كرده اند و سلاح بر كف، به نظم كهن هجوم برده و كل جهان را بلرزه افكنده اند.‏

اين مصاحبه پاسخي موجز و انكارناپذير به بهتانهاي بسياري است كه با جار و جنجال عليه صدر گونزالو، حزب كمونيست پرو و بطور كلي مائوئيستها ايراد ميشود. صدر گونزالو در اين مصاحبه، ايدئولوژي حزب، تاريخچه حزب، سياستها و استراتژي جنگ خلق، زمينه و دورنماها در سطح داخلي و بين المللي، و برخي نكات درباره نحوه تكامل شخص خودش را توضيح ميدهد. مائوئيستها و تمامي كساني كه خواهان فهم جنگ خلق در پرو هستند، اين مصاحبه را گنجينه اي پنهان خواهند يافت كه شايسته مطالعه عميق است. هركس اين مصاحبه را با ذهن باز بخواند، عليرغم هر ديدگاهي كه داشته باشد، به عظمت اين شخص اذعان خواهد كرد.‏

وقتي اين مصاحبه را ميخوانيد و بنحوي زنده تصويري موجز از برخورد تاريخي و فلسفي او، درك عميقش از شرايط مشخص، تعهد كاملش به توده هاي خلق و اعتمادش به قابليت توده ها در متحقق ساختن كمونيسم جهاني بدست مي آوريد آنگاه ميتوانيد بفهميد كه چرا حكام جهان با چنين تعصبي كور از وي نفرت دارند و چرا عشق صميمانه ميليونها نفر در پرو و كشورهاي ديگر نسبت به وي در حال افزايش است و مصممند اجازه ندهند هيچ آزاري به صدر گونزالو وارد آيد.‏

با مطالعه اين مصاحبه متوجه ميشويم كه وي در آينده چه خدمات عظيم ديگري ميتواند انجام دهد. ستمديدگان جهان به هر كار ممكن دست خواهند زد تا تضمين كنند كه اين رهبر برجسته از ما ربوده نشود.‏

مصاحبه علاوه بر دركي كه از جايگاه اين شخصيت ارائه ميدهد، براي فهم چگونگي تحليل از اوضاع كنوني اسارت صدر گونزالو و برخوردي كه بايد در قبال اين اوضاع در پيش گرفت نيز كمك بزرگي است. توضيحات صدر گونزالو درباره “اوضاع دشوار” در بخش پاياني، مشخصا به اين امر مربوط ميشود.‏

در كارزار جهاني كنوني براي دفاع از جان صدر گونزالو، صف گسترده اي از نيروها و افراد از اقشار گوناگون بميدان آمده اند تا دوشادوش مائوئيستها و انقلابيون ديگر براي اين هدف نبرد كنند. اين اتحاد عالي فقط در صورتي ميتواند تقويت شود كه همزمان مائوئيستها مستقلانه به ارائه ديدگاه هاي خود، منجمله ديدگاه هاي صدر گونزالو و حزبش بپردازند. اميدواريم توزيع اين مصاحبه به گسترده ترين شكل و در بيشترين زبانهاي ممكن، بعنوان جزئي از كارزار جهاني دفاع از جان صدر گونزالو، هم از طريق اين مجله و هم به اشكال ديگر ادامه يابد.‏

اين تنها مصاحبه اي است كه وي تا بحال انجام داده است. اين مصاحبه در ماه ژوئيه 8891 توسط “لوئيس آرسه بورخا” و “جانت تالاوه را”، معاونين سردبير روزنامه “ال دياريو” چاپ ليما، در خفا صورت گرفت. 200 هزار نسخه از آن، پيش از اينكه پليس امكانات روزنامه را نابود و كاركنانش را اسير نمايد، توزيع گشت. “جانت تالاوه را” زنداني شده و بالاخره به زندان كانتو گرانده فرستاده شد تا منتظر برگزاري دادگاه باشد. روز نهم ماه مه 1992، متعاقب حمله قواي مسلح به زندان، او بهمراه 04 زن و مرد اسير ديگر نشان شده و تيرباران گشت. “لوئيس آرسه بورخا” از پرو گريخت و در حال حاضر سردبير نسخه بين المللي “ال دياريو” در بروكسل (بلژيك) است. اخيرا حكومت فوجيموري خواهان استرداد وي به پرو جهت محاكمه اش شد. تنها اتهامي كه متوجه اوست “حمايت از تروريسم”، بخاطر سردبيري “ال دياريو” و بالاتر از همه، انجام اين مصاحبه برجسته است. اين نشانه ديگري است از اينكه مصاحبه ذيل چقدر رژيم پرو و حاميانش را آزار داده و ميدهد ـ جهاني براي فتح.‏

 

اهـــــــــــداف

ال دياريو: صدر گونزالو، چه چيزي باعث شد بعد از سكوتي طولاني اين مصاحبه را انجام دهيد؟ و چرا ال دياريو را انتخاب كرديد؟

 

صدر گونزالو: از اينجا شروع كنيم كه حزب كمونيست پرو كه بيش از هشت سال است جنگ خلق را رهبري ميكند، تا بحال در چند سند متفاوت نظراتش را بطور علني مطرح كرده است. ما هميشه اعلام مواضع از سوي حزب را بسيار مهمتر دانسته ايم زيرا بدين ترتيب كاملا روشن ميشود اين حزب كمونيست پرو است كه جرات كرده جنگ خلق را آغاز كند، آن را رهبري كند و به پيش برد.‏

ما بمناسبت كنگره حزب از اين فرصت استفاده كرده و اقدام به يك مصاحبه شخصي ميكنيم؛ و اين اولين باري است كه فرصت انجام چنين مصاحبه مسرت بخشي، بخصوص با شما، دست داده است. حزب ما با برگزاري كنگره يك وظيفه تاريخي كه مدتها انتظارش ميرفت را به انجام رساند. ما چند ده سال براي انجام اين امر سرسختانه مبارزه كرديم ولي فقط جنگ خلق بود كه شرايط انجام آن را مهيا نمود. بهمين دليل است كه ميگوئيم اولين كنگره، نوزاد والديني كبير است: حزب و جنگ خلق. همانطور كه در اسناد رسمي مطرح شده، اين كنگره سرفصلي در تاريخ حزب ماست؛ يك پيروزي است كه طي آن حزب ما توانسته مسير طولاني طي شده را جمعبندي كند و سه عامل عمده وحدت حزب را تثبيت نمايد: ايدئولوژي حزب كه ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، انديشه گونزالو مي باشد؛ برنامه؛ و خط سياسي عمومي. بعلاوه اين كنگره مبناي استواري براي پيشروي بسوي كسب قدرت كه در انتظار ماست، فراهم كرد. بنابراين كنگره يك پيروزي عظيم و يكي از دلايل اصلي انجام اين مصاحبه است. دلايل ديگر مربوط است به بحران عميقي كه كشور ما را فراگرفته، به تكامل قدرتمند و روز افزون مبارزه طبقاتي توده ها، به شرايط بين المللي و اينكه روند عمده در جهان انقلابست.‏

و چرا اين مصاحبه با ال دياريو انجام ميشود؟ خيلي ساده به اين خاظر كه ال دياريو يك سنگر مبارزه بوده و امروز تنها تريبوني است كه واقعا به خلق خدمت ميكند. با وجود اينكه امكان مصاحبه با سايرين، منجمله خارجيان، موجود بود ما معتقديم انجام مصاحبه با نشريه اي مانند ال دياريو كه هر روزه تحت شرايط سخت واقعا براي خدمت به خلق و انقلاب مبارزه ميكند، بيشتر با اصول ما وفق دارد. دليلش اينست.‏

 

ال دياريو: صدر گونزالو، آيا حساب نتايج احتمالي انجام اين مصاحبه را كرده ايد؟ بگذاريد اينطور بپرسم، آيا خطري در اينكه در حال حاضر علنا به صحبت بپردازيد نمي بينيد؟

 

صدر گونزالو: اگر كمونيست هستيم از هيچ چيز نبايد بترسيم. بعلاوه، حزب ما آنقدر مستحكم شده كه حتي به مصاف مرگ بشتابد؛ آنقدر كه ما جانمان را بر كف مي گيريم تا هر زمان كه انقلاب طلب كند آن را نثارش سازيم. ما معتقديم كه اين مصاحبه از اهميت بسيار زيادي برخوردار است: در خدمت حزب ماست، در خدمت انقلاب است، در خدمت خلق ما و طبقه ماست، و ـ چرا كه نه ـ در خدمت پرولتارياي بين المللي، خلقهاي جهان و انقلاب جهاني است. بنابراين هر خطري هم كه در ميان باشد را هيچ مي انگاريم. تكرار مي كنم، خصوصا با توجه استحكامي كه حزب ما بدان دست يافته است.‏

 

مســائل ايدئـولوژيـك

ال دياريو: صدر گونزالو، بگذاريد در مورد يكي از مباني ايدئولوژيك حزب كمونيست پرو، يعني مائوئيسم صحبت كنيم. چرا مائوئيسم را مرحله سوم ماركسيسم ميدانيد؟

صدر گونزالو: اين نكته اي حياتي است كه نتايجي عظيم در پي دارد. براي ما، ماركسيسم يك پروسه تكاملي است. اين پروسه عظيم، ما را به يك مرحله جديد، سومين و عاليترين مرحله رسانده است. چرا از مرحله جديد، سومين و عاليترين مرحله صحبت ميكنيم؟ زيرا سنجش سه جزء متشكله ماركسيسم بوضوح آشكار ميسازد كه صدر مائوتسه دون هر يك از اين سه را تكامل داده است. بگذاريد يك به يك جلو برويم: در زمينه فلسفه ماركسيستي هيچكس نميتواند خدمت عظيم وي به تكامل ديالكتيك را نفي كند؛ او كانون توجه را بر قانون تضاد قرار داد و اثبات  كرد كه  تنها قانون اساسي است. در عرصه اقتصاد سياسي، كافيست بر دو نكته پرتو افكنيم. اولي كه براي ما از اهميت بلافصل و مشخص برخوردار است، سرمايه داري بوروكراتيك است. و دومي، تكامل اقتصاد سياسي سوسياليسم. بطور كلي ميتوانيم بگوئيم، اين مائو بود كه واقعا اقتصاد سياسي سوسياليسم را تدوين كرد و تكامل داد. در زمينه سوسياليسم علمي، كافيست به جنگ خلق اشاره كنيم. با صدر مائوتسه دون بود كه پرولتارياي بين المللي به يك تئوري كاملا مدون و گسترده نظامي دست يافت و بدين طريق طبقه ما، پرولتاريا، صاحب يك تئوري نظامي شد كه در همه جا قابل بكاربستن است. ما معتقديم اين سه مسئله نشانگر يك تكامل با خصلت جهانشمول است. از اين ديدگاه، ما با يك مرحله جديد روبروئيم. آن را مرحله سوم مي ناميم چون ماركسيسم دو مرحله كه با ماركس و لنين مشخص ميشود را قبلا پشت سر گذاشته است. بهمين خاطر است كه از ماركسيسم ـ لنينيسم صحبت ميكنيم. مائوئيسم عاليترين مرحله است چون ايدئولوژي پرولتارياي جهاني از اين طريق به عاليترين تكامل تاكنوني خود، به رفيعترين قله اش، دست يافته است. البته با اين درك كه ماركسيسم ـ معذرت ميخواهم اگر تكرار ميكنم ـ يك وحدت اضداد ديالكتيكي است كه از طريق جهشهاي عظيم تكامل مي يابد و همين جهش هاست كه مراحل را به ظهور ميرساند. بنابراين ما، امروز در جهان، ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم و بويژه مائوئيسم را داريم. بنظر ما امروز براي كمونيست بودن، بايد ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست و بويژه مائوئيست بود. در غير اينصورت، نميتوانيم كمونيست راستين باشيم.‏

مايلم بر اوضاعي تاكيد كنم كه بندرت بدان توجه شده، اما امروز مسلما شايسته بررسي دقيق است. منظورم تكاملي است كه مائوتسه دون در تزهاي عظيم لنين درباره امپرياليسم داده است. اين امر  در شرايط كنوني و در مرحله اي تاريخي كه در حال شكل گيري است،از اهميت بزرگي برخوردار است. اگر بخواهيم صرفا فهرست وار به اين خدمات اشاره كنيم، بايد بگوئيم: مائو با بيان اينكه امپرياليسم تا زماني كه نابوديش فرارسد بارها توطئه مي چيند و بارها شكست ميخورد، يك قانونمندي را كشف كرده است. بعلاوه مائو دوره اي بيسابقه را در پروسه تكاملي امپرياليسم با عبارت “50 تا 100 سال آينده” مشخص كرده كه طي آن، برمبناي درك ما، امپرياليسم و ارتجاع را از صحنه گيتي پاك خواهيم كرد. مائوتسه دون به نكته ديگري هم اشاره كرده كه امروز بيش از هر زمان بايد آن را مد نظر داشت. او گفت كه “دوره اي از مبارزه بين امپرياليسم آمريكا و سوسيال امپرياليسم شوروي آغاز گشته است.” ضمنا، همه ما از نظريه استراتژيك كبير وي آگاهيم كه “امپرياليسم و تمامي مرتجعين، ببرهاي كاغذي هستند.” اين نظريه از اهميتي عظيم برخوردار است و بايد بخاطر بياوريم كه صدر مائو آن را در مورد امپرياليسم آمريكا و سوسيال امپرياليسم شوروي بكاربست. و هيچ دليلي وجود ندارد كه ما از اين دو هراسي به دل راه دهيم. اما اين را هم بايد در نظر داشته باشيم كه مائو چگونه به تكامل جنگ مي نگريست و اينكار را با پيروي دقيق از آنچه لنين درباره عصر جنگهاي برپاشده در سطح جهان گفته بود، انجام ميداد. صدر مائو بما آموخت كه يك كشور، يك ملت، يك خلق، هرقدر هم كه كوچك باشد، مي تواند قويترين استثمارگر و سلطه جوي كره ارض را شكست دهد؛ در صورتيكه جرات كند و سلاح بردارد. بعلاوه، او بما چگونگي فهم پروسه جنگ را آموخت و اينكه هيچگاه تسليم باج گيري هسته اي نشويم. بعقيده من اينها برخي نكات است كه براي فهم چگونگي تكامل تزهاي كبير لنين درباره امپرياليسم، توسط مائوتسه دون بايد در خاطر داشته باشيم. چرا در اين مورد اصرار ميكنم؟ زيرا ميدانيم، همانطور كه خدمات لنين مبتني بر كار عظيم ماركس بود، تكاملات انجام شده توسط مائوتسه دون نيز بر پايه كار عظيم ماركس و لنين، بر مبناي ماركسيسم ـ لنينيسم صورت گرفت. بدون فهم ماركسيسم ـ لنينيسم، نميتوان مائوئيسم را فهميد.‏

بعقيده ما، امروز اينها حائز اهميت بسيار است. براي ما فهم مائوئيسم در تئوري و پراتيك، بمثابه مرحله سوم، جديد و عاليتر، امري تعيين كننده است.‏

 

ال دياريو: صدر گونزالو، آيا معتقديد كه اگر خوزه كارلوس مارياتگي زنده بود از تئوريها و خدمات صدر مائو دفاع ميكرد؟

 

صدرگونزالو: مارياتگي بطور كلي يك ماركسيست ـ لنينيست بود. بعلاوه، نزد مارياتگي، بنيانگزار حزبمان، تزهايي شبيه تزهايي كه صدر مائو آنها را جهانشمول كرد مي يابيم. نتيجتا، بنظر من اگر مارياتگي زنده بود يك ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست مي بود. اين صرفا حدس و گمان نيست بلكه نظري است كه بر درك از زندگي و كار خوزه كارلوس مارياتگي استوار است.‏

 

ال دياريو: به مسئله اي ديگر بپردازيم. ايدئولوژي پرولتاريا چيست و در پروسه هاي اجتماعي جهان امروز چه نقشي بازي ميكند؟ كلاسيكها يعني ماركس و لنين و مائو براي حزب كمونيست پرو چه معنايي دارند؟

 

صدر گونزالو: امروز، فردا، و در دهه هاي توفاني كه ما در آن بسر مي بريم، اهميت عظيم و چشمگير ايدئولوژي پرولتري قابل مشاهده است. اولا، هرچند ميدانم روشن است اما ميخواهم تاكيد كنم كه اين ايدئولوژي، تئوري و پراتيك متعلق به آخرين طبقه در تاريخ است. ايدئولوژي پرولتاريا محصول مبارزه پرولتارياي بين المللي است. بعلاوه مطالعه و درك كل روند تاريخي مبارزه طبقاتي كه قبل از پيدايش پرولتاريا جريان داشت را در بر مي گيرد؛ بويژه مبارزه دهقانان و نبردهاي قهرمانانه بزرگي كه به پيش برده اند. اين ايدئولوژي بالاترين سطح بررسي و شناختي است كه علم بدان دست يافته است. بطور خلاصه، ايدئولوژي پرولتاريا، آفريده كبير ماركس، بالاترين جهان بيني است كه جهان بخود ديده و خواهد ديد. يك جهان بيني و ايدئولوژي علمي است كه براي اولين بار نوع بشر، عمدتا طبقه ما و خلق را به ابزاري تئوريك و علمي براي تغيير جهان مجهز كرد. و ما ديده ايم كه پيش بيني هاي وي بوقوع پيوسته است. ماركسيسم دائما تكامل يافته و بسطح ماركسيسم ـ لنينيسم و امروزه به ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم رسيده است. و مي بينيم كه فقط اين ايدئولوژي قادر است جهان را تغيير دهد، انقلاب كند و ما را به هدف اجتناب ناپذير كمونيسم رهنمون شود. اين ايدئولوژي از اهميت بسزائي برخوردار است.‏

ميخواهم روي يك نكته تاكيد كنم: ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم يك ايدئولوژي است اما ايدئولوژي علمي است. با اين وجود، ما بايد خوب درك كنيم كه بورژوازي ميخواهد سطح ايدئولوژي پرولتاريا را پايين بياورد و آن را صرفا بعنوان يك روش قلمداد كند؛ گذشت در مقابل اين موضع بورژوازي جايز نيست. اينكار بمعناي كم ارزش كردن و انكار اين ايدئولوژي است. ولي همانطور كه صدر مائو گفت “يكبار گفتن كافي نيست. بايد صد بار گفت. به تعداد اندكي گفتن كافي نيست. بايد به خيلي ها گفت.” با اتكاء به اين گفته، ميگوئيم كه ايدئولوژي پرولتاريا، ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، و امروزه عمدتا مائوئيسم تنها ايدئولوژي قدرتمند است زيرا حقيقت دارد و واقعيات تاريخي گواه اين امر است. اين ايدئولوژي، بجز آنچه تا اينجا گفته شده، محصول كار خارق العاده شخصيت هاي فوق العاده تاريخي است كه برجسته ترين آنها ماركس، انگلس، لنين، استالين و صدر مائوتسه دون مي باشند. ولي از ميان آنها ما روي سه نفر تاكيد ويژه ميكنيم: ماركس و لنين و صدر مائوتسه دون سه درفشي هستند كه در ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، و عمدتا مائوئيسم تجسم مي يابند. و امروز وظيفه ما بطور مشخص چيست؟ اينست كه درفش ايدئولوژي خويش را برافرازيم، از آن دفاع كنيم و آن را بكار بنديم، و با جديت مبارزه كنيم تا اين ايدئولوژي فرمانده و رهبر انقلاب جهاني شود. بدون ايدئولوژي پرولتري هيچ انقلابي در كار نخواهد بود. بدون ايدئولوژي پرولتري، هيچ اميدي براي طبقه ما و خلق نيست. بدون ايدئولوژي پرولتري، كمونيسمي در كار نيست.‏

 

ال دياريو: حال كه صحبت از ايدئولوژي است، چرا انديشه گونزالو؟

 

صدر گونزالو: ماركسيسم همواره بما آموخته كه مشكل در بكاربستن حقيقت عام نهفته است. صدر مائوتسه دون بشدت بر اين نكته اصرار داشت كه بدون تلفيق ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم با واقعيات مشخص، رهبري انقلاب امكان پذير نيست؛ تغيير نظم كهن، نابودي آن و ايجاد نظم نوين امكان پذير نيست. بكاربستن ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم در انقلاب پرو، انديشه گونزالو را بوجود آورده است. انديشه گونزالو در مبارزه طبقاتي خلق ما، عمدتا پرولتاريا، در مبارزات بي وقفه دهقانان و در چارچوب وسيعتر انقلاب جهاني شكل گرفته است؛ در ميانه اين نبردهاي تكان دهنده و با بكاربستن وفادارانه حقايق عام به شرايط مشخص كشورمان شكل گرفته است. ما قبلا آن را انديشه راهنما ميخوانديم. و دليل اينكه امروزه حزب از طريق كنگره عبارت انديشه گونزالو را قبول كرده، اينست كه با تكامل جنگ خلق در انديشه گونزالو جهشي رخ داده است. خلاصه اينكه، انديشه گونزالو چيزي نيست جز بكاربستن ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم در واقعيت مشخص ما. و معناي اين حرف اينست كه انديشه گونزالو بطور مشخص براي حزب ما، براي جنگ خلق و انقلاب كشور ما عمده است. و من ميخواهم روي اين نكته تاكيد كنم. ولي براي ما اگر به ايدئولوژي خود از زاويه اي جهانشمول نگاه كنيم، يكبار ديگر تاكيد ميكنم، مائوئيسم عمده است.‏

 

ال دياريو: رويزيونيسم چه نقشي بازي ميكند و حزب كمونيست پرو چگونه عليه آن مبارزه ميكند؟

 

صدر گونزالو: اولا، بايد بخاطر داشته باشيم كه هركدام از پيشرويهاي ماركسيسم در دل مبارزه شديد انجام گرفته است. و در پروسه تكاملي ماركسيسم، رويزيونيسم كهن سربلند كرد و در جنگ جهاني اول سقوط نمود. اما از آن پس، ما كمونيستها با رويزيونيسم نويني مواجه شديم. رويزيونيسم مدرن كه با خروشچف و نوكرانش شروع به رشد كرد و اكنون حمله جديدي عليه ماركسيسم براه انداخته است. مراكز عمده اين رويزيونيسم، اتحاد شوروي و چين است.‏

رويزيونيسم بعنوان نفي كامل ماركسيسم سربلند كرد. رويزيونيسم مدرن نيز هميشه سعي در جايگزين كردن فلسفه بورژوائي بجاي فلسفه ماركسيستي دارد، عليه اقتصاد سياسي ماركسيستي حركت ميكند و بويژه فقر رشد يابنده و اجتناب ناپذير بودن سقوط امپرياليسم را نفي ميكند. رويزيونيسم ميكوشد سوسياليسم علمي را قلب كرده و تحريف كند. همه اينها براي مقابله با مبارزه طبقاتي و انقلاب ، و اشاعه حماقت پارلماني و مسالمت جوئي است. همه اين مواضع را رويزيونيستها توضيح داده اند. هدف آنها احياي سرمايه داري، ممانعت از انقلاب جهاني و تضعيف روحيه رزمنده طبقه ما بوده و خواهد بود. ولي حس ميكنم در اينجا تشريح چند نكته براي مشخص شدن مسئله لازمست: رويزيونيسم مثل هر امپرياليسم ديگر عمل ميكند. براي مثال، اتحاد شوروي، سوسيال امپرياليسم شوروي، حماقت پارلماني را موعظه ميكند و به اجراء ميگذارد. با هدف كسب هژموني جهاني به عمليات مسلحانه دست ميزند. به اعمال تجاوزگرانه دست ميزند. خلقي را عليه خلق ديگر علم ميكند. توده ها را بجان هم مي اندازد و در ميان طبقه ما و خلق تفرقه مي اندازد. رويزيونيسم شوروي به هزار و يك شكل عليه آنچه واقعا ماركسيستي است، عليه هر آنچه به انقلاب خدمت ميكند، ميجنگد. در اين زمينه ما يكي از نمونه ها هستيم. سوسيال امپرياليستهاي شوروي يك نقشه تبهكارانه جهاني كشيده اند تا با توسل به هر آنچه در دسترسشان است به يك ابرقدرت مسلط بدل شوند. از آن جمله است علم كردن احزاب قلابي كه فقط در اسم كمونيست هستند. بقول انگلس، “احزاب بورژوائي كارگري”. رويزيونيستهاي چيني و همه رويزيونيستها همينطور عمل ميكنند و تفاوتشان فقط در شرايط مشخصشان است؛ بسته به اينكه سرنخشان دست چه كسي باشد.‏

بنابراين ما موظفيم با رويزيونيسم مبارزه كنيم، مبارزه اي بي امان. ما بايد اين درس را بخاطر داشته باشيم كه بدون مبارزه با رويزيونيسم نميتوانيم با امپرياليسم بجنگيم. كنگره ما اعلام كرده كه بايد بطور بي امان و سازش ناپذير عليه امپرياليسم، رويزيونيسم و ارتجاع در سطح جهاني مبارزه كنيم.‏

چنين مبارزه اي را چگونه بايد به پيش بريم؟ در تمامي عرصه ها: ايدئولوژيك، اقتصادي و سياسي. ما بايد در هر يك از اين عرصه هاي كلاسيك با آنها بجنگيم. چون اگر از مبارزه با رويزيونيسم كوتاهي كنيم، كمونيست نيستيم. يك كمونيست موظف است بطور خستگي ناپذير و با سرسختي عليه رويزيونيسم بجنگد.‏

و ما عليه رويزيونيسم جنگيده ايم. ما از همان اوان رويزيونيسم بصحنه با آن جنگيديم. در اين كشور، بخت با ما ياري كرد و توانستيم با اخراج آنها از حزب در سال 1964 خدمتي كنيم. اين واقعيتي است كه هميشه سعي در مخفي كردنش دارند. ميخواهم اين نكته را خوب روشن كنم كه اكثريت وسيع حزب كمونيست حول پرچم مبارزه عليه رويزيونيسم، پرچمي كه مائو برافراشته بود، جمع شدند و رويزيونيسم را درون صفوف حزب كمونيست آن زمان نشانه گرفته و به آن ضربه زدند تا اينكه “دل پرادو” و دارودسته اش را اخراج نمودند. از آن زمان تاكنون ما نه تنها اينجا كه فراي مرزها، به نبرد عليه رويزيونيسم ادامه داده ايم. ما در سطح بين المللي با رويزيونيسم مقابله ميكنيم. ما ضد سوسيال امپرياليسم شوروي گورباچف، رويزيونيسم چيني دن سيائوپين فاسد، رويزيونيسم آلبانيائي راميزآليا و دنباله روان خوجه رويزيونيست هستيم و بدين ترتيب ما با همه رويزيونيستها مقابله ميكنيم؛ چه دنباله رو سوسيال امپرياليستها باشند، چه دنباله روان رويزيونيستهاي چيني و آلباني و سايرين.‏

 

ال دياريو: صدر، نماينده اصلي رويزيونيسم در پرو كيست؟‏

 

صدر گونزالو: باصطلاح “حزب كمونيست پرو”، كساني كه نشريه “اتحاد” را منتشر ميكنند يا ميكردند، ستون پنجم رويزيونيسم شوروي به رهبري رويزيونيست كهنه كار “خورگه دل پرادو” كه برخي او را “انقلابي قديمي” ميخوانند. در رديف دوم، “وطن سرخ” قرار دارد كه نماينده رويزيونيسم چيني است و مزدوران حزبش ستايشگر دن سيائوپين هستند.‏

 

ال دياريو: آيا فكر ميكنيد نفوذ رويزيونيسم در ميان توده هاي پروئي موقعيت نامطلوبي براي انقلاب ايجاد ميكند؟

 

صدر گونزالو: اگر آنچه لنين بما آموخت و صدر مائو برآن تاكيد نهاد و تكاملش داد را بخاطر داشته باشيم، مي بينيم كه رويزيونيسم مامور بورژوازي در صفوف پرولتارياست و نتيجتا به انشعاب دامن ميزند. رويزيونيسم، جنبش كمونيستي و احزاب كمونيست را منشعب ميكند، جنبش تريديونيوني را تقسيم ميكند و جنبش خلق را از هم گسسته و دچار انشعاب مي نمايد.‏

روشن است كه رويزيونيسم سرطان است؛ سرطاني كه بايد بيرحمانه نابود شود. والا، نميتوانيم انقلاب را به پيش بريم. گفته لنين را بخاطر بياوريم كه خلاصه اش اينست، دو مسئله را پيگيرانه بايد دنبال كنيم: مسئله قهر انقلابي و مبارزه بي امان عليه اپورتونيسم، عليه رويزيونيسم.‏

من معتقدم در كشور ما، با توجه به موقعيت توده ها، فقط ديدن اين مسئله كافي نيست. بلكه بايد متوجه آنچه انگلس “كوه عظيم آشغال” خواند نيز باشيم. او بما آموخت كه وقتي جنبشي چند دهسال طول ميكشد، مثل جنبش پرولتاريا، و بخصوص جنبش خلق، در كشور ما، مقدار زيادي آشغال جمع ميشود كه بايد خرد خرد آن را جارو كرد. بنظر ما متوجه اين مسئله هم بايد بود.‏

چقدر ميتواند بر توده ها تاثير بگذارد؟ رويزيونيسم، در ميان توده ها به رواج تسليم طلبي در مقابل ارتجاع داخلي، و بطور مشخص بورژوازي بزرگ و ملاكين و ديكتاتوري سرمايه داري بوروكراتيك ـ ملاك كه دولت كنوني پرو است، خدمت ميكند. در سطح بين المللي، تسليم امپرياليسم شده و به برتري سوسيال امپرياليسم شوروي يا آرزوهاي مشابه قدرتهاي ديگري كه همين جهت را دارند، نظير چين، خدمت ميكند. ما معتقديم همراه با رشد انقلاب و جنگ خلق، با حاد شدن مبارزه طبقاتي، خلق و پرولتاريا دركشان را مرتبا ارتقاء ميدهند. و در عين حال، از آنجا كه پرولتاريا و خلق بالاجبار هر روز شاهد خيانت رويزيونيستها و اپورتونيستهاي رنگارنگ هستند، و از آنجا كه در آينده بيش از اينها خواهند ديد، مجبور خواهند بود رويزيونيستها از هر گوش و كنار جارو كنند و اين رسالت خود را به بهترين وجه بانجام رسانند. متاسفانه همانطور كه انگلس بما آموخت، نميتوان آنها را يكدفعه از بين برد چون بخشي از آن “كوه عظيم آشغال” هستند.‏

 

ال دياريو: آيا معتقديد رويزيونيسم بطور قطعي در اين كشور شكست خورده است؟

 

صدر گونزالو: آنچه بنيانگذاران ماركسيسم بما آموخته اند را تكرار ميكنم. هر اندازه رويزيونيسم در هماهنگي با دولت ارتجاعي عمل ميكند، توده ها به نقش تنفر انگيز آن بيشتر پي مي برند. خلق بطور كلي، و طبقه با ديدن اعمال رويزيونيستها و تا آن درجه كه بتوانند عملكردشان را ببينند، بيش از پيش به نقش زيانبار آنان پي خواهند برد و به نقش دلالي و خيانت آنها به كارگران، و به اپورتونيسمشان آگاه خواهند شد. رويزيونيستها در سراشيب سقوطند و مدتهاست در اين وضع بسر مي برند. اين فقط بخاطر جنگ خلق نيست بلكه اين پروسه از زماني آغاز شد كه رويزيونيسم از صفوف حزب رانده شد و بدان خاطر كه در همان موقع دسته اي ديگر از كمونيستهاي جدي بميدان آمدند. اينها همان كساني هستند كه امروز جنگ خلق را تحت رهبري حزب كمونيست پرو رهبري ميكنند. و ما فكر ميكنيم توده ها، با همان غريزه طبقاتي كه مارياتگي مطرح ميكند، بيش از پيش اين مسئله را درك خواهند كرد و از همين حالا هم دارند درك ميكنند.‏

رويزيونيسم باخته است؛ روشن شدن اين موضوع كمي زمان مي برد. مسئله ديگر معين گشته، جارو كردن و سوزاندن آشغالها آغاز شده است. همانطور كه گفتم فقط زمان مي برد. پروسه سقوط آنها سالها پيش آغاز شد. و اگر از آنهم عقبتر برويم و به زمان آغاز برگرديم، بايد گفته مان وقتي كه رويزيونيست شدند، همان موقع كه اصولشان را زير پا نهادند، “بازي” را باختند. چيزي كه روشن نبود اين بود كه مبارزه طبقاتي چگونه تكامل خواهد يافت، حزبي چون ما چطور نقش خود را عملي خواهد كرد، توده ها چگونه حزب را تغذيه كرده، از آن به دفاع برخاسته و آن را به پيش خواهند برد، چگونه متوجه خواهند شد كه اين حزب خودشان است و براي منافع آنان ميجنگد. و اين خود توده ها هستند كه حسابها را تسويه خواهند كرد و حق كساني كه ده ها سال منافع اساسي پرولتاريا را فروخته اند و مي فروشند كف دستشان خواهند گذاشت. و نيز خيانتكاراني كه در صدد اينكار برآمده يا آغاز به اينكار كرده اند را محكوم نموده و تنبيه خواهند كرد.‏

 

ال دياريو: نظر شما راجع به “انجيل گرائي جديد” كه توسط پاپ مطرح شده چيست؟

 

صدر گونزالو: ماركس بما آموخت كه “مذهب افيون توده هاست.” اين يك تز ماركسيستي است كه امروزه كاملا معتبر است و در آينده نيز معتبر خواهد بود. بعلاوه ماركس معتقد بود كه مذهب يك پديده اجتماعي و محصول استثمار است و با از بين رفتن استثمار و ظهور جامعه نوين از بين خواهد رفت. اينها اصولي است كه نميتوانيم ناديده بگيريم و هميشه بايد آنها را بخاطر داشته باشيم. در مورد نكته قبل بايد بخاطر داشت كه مردم مذهبي هستند. اين امر هيچوقت جلوي مبارزه آنها براي منافع اساسي طبقاتيشان، و بدين طريق خدمت به انقلاب و بالاخص جنگ خلق را نگرفته و نخواهد گرفت. من ميخواهم مطلقا روشن كنم كه ما به اين مذهبي بودن بعنوان مسئله آزادي عقايد مذهبي احترام ميگذاريم؛ همانطور كه در برنامه مصوبه كنگره ما هم اين امر برسميت شناخته شده است.‏

بنابراين سئوالي كه مطرح كرديد بنظر ما بواقع مربوط است به مسئله هرم قدرت روحانيت، به مقام پاپ، اين تئوكراسي قديمي كه در رم باستان به ابزاري قدرتمند بدل گشته بود. بعدا خود را با شرايط فئوداليسم تطبيق داد و قدرت وسيعي، حتي بيشتر از قبل، كسب كرد. ولي هميشه كوشيد بر مبارزات مردم مهار بزند، منافع ستمكاران و استثمارگران را نمايندگي كند، بعنوان سپر ايدئولوژيك مرتجعين عمل نمايد و با ظهور شرايط نوين خود را تغيير و تطبيق دهد.‏

اگر درباره رابطه بين كليسا و انقلاب بورژوائي، يعني انقلاب بورژوائي كهن، منظورم مثلا انقلاب فرانسه است، فكر كنيم ميتوانيم بوضوح اين مطلب را ببينيم. كليسا بشدت از فئوداليسم دفاع كرد و بعدا از طريق مبارزات بسيار و بعد از شكست فئوداليسم، تكرار ميكنم بعلت مبارزه اي عظيم، خود را با نظم بورژوائي تطبيق داد و بار ديگر ابزاري در خدمت ستمكاران و استثمارگران نوين شد. در شرايط حاضر ما شاهد يك پروسه تاريخي هستيم كه توقف ناپذير است. عصر انقلاب جهاني پرولتري، عصري نوين كه از 1917 آغاز شد، پرولتاريا را با اين مسئله مواجه ميسازد كه چگونه انقلابات را براي تغيير نظم فاسد كهن رهبري كرده و جامعه اي واقعا نوين يعني كمونيسم را خلق كند. كليسا با اين عصر نوين چگونه مواجه شده است؟ مثل سابق؛ براي بقاء خويش تلاش ميكند. و شوراي واتيكان دوم بر اين پايه تشكيل شده است. كليسا كوشيد شرايطي بوجود آورد كه به او امكان دهد اولا مثل هميشه از نظم كهن دفاع كند و ثانيا، خود را طوري وفق دهد كه بتواند به استثمارگران نوين خدمت كرده و به بقاء خود ادامه دهد. اين جوهر واتيكان دوم است؛ بدنبال چنين چيزي است.‏

مسئله “انجيل گرائي جديد” صراحتا به ديدگاه مراجع روحاني، بويژه پاپ، در مورد نقش آمريكاي لاتين مربوط است. همانطور كه خودشان ميگويند و پاپ فعلي در سال 1984 گفت نيمي از كاتوليك هاي جهان در آمريكاي لاتين زندگي ميكنند. نتيجتا ميكوشند از پانصدمين سالگرد كشف آمريكا استفاده كرده و جنبش باصطلاح “انجيل گرائي جديد” را توسعه      ‏

دهند. بطور خلاصه اميدشان اينست: از آنجا كه انجيل گرائي بطور رسمي در سال 1494 بعد از كشف آمريكا شروع شد، با استفاده از اين سده جديد ميخواهند يك جنبش باصطلاح “انجيل گرائي جديد” در دفاع از پايگاه خود كه نيمي از “قلمروشان” محسوب ميشود و قدرتشان را حفظ ميكند براه اندازند. هدفشان اينست. بدين ترتيب هدف هرم قدرت روحانيت و مقام پاپ عبارتست از دفاع از موقعيتشان در قاره آمريكا و خدمت به امپرياليسم آمريكا؛ يعني قدرت امپرياليستي مسلط در آمريكاي لاتين.‏

ولي ما بايد اين طرح را در زمينه يك طرح و كارزار جهاني درك كنيم كه مربوط است به رابطه اش با اتحاد شوروي در هزارمين سالگرد سلطه مسيحيت در آنجا، رابطه اش با رويزيونيسم چيني و اعمال كليسا در لهستان، اوكرائين و غيره. اين يك طرح جهاني است و “انجيل گرائي جديد” در اين چارچوب عمل ميكند. مثل هميشه در صددند از نظم اجتماعي موجود دفاع كنند و سپر ايدئولوژيك آن باشند، زيرا ايدئولوژي ارتجاع، ايدئولوژي امپرياليسم فرتوت گشته است. در آينده باز هم سعي خواهند كرد خود را بمنظور بقاء تطبيق دهند. ولي دورنما متفاوت است و امور مثل سابق نخواهد بود. قانون ماركس عمل خواهد كرد: با نابودي و محو استثمار و ستم، مذهب زوال خواهد يافت. و از آنجائي كه مقام پاپ در خدمت طبقات استثمارگر است و در آينده طبقه استثمارگري در كار نخواهد بود، اين مقام امكان بقاء را از دست داده و مذهب نيز زوال خواهد يافت. تا آن زمان، بايد آزادي اعتقاد مذهبي را برسميت شناخت. تا بشر با پيشروي از دل شرايط عيني نوين بجائي رسد كه به يك آگاهي روشن، علمي و جهانساز دست يابد. پس به “انجيل گرائي نوين” بايد در چارچوب طرح كليسا براي بقاء تحت شرايط جديد و تغييراتي كه ميدانند بايد انجام پذيرد نگاه كرد و آن را در اين چارچوب مورد تجزيه و تحليل قرار داد.‏

 

ال دياريو: صدر، طبق آنچه گفتيد آيا ميتوان اينطور نتيجه گيري كرد، آيا منظورتان اينست كه سفرهاي پي در پي پاپ به كشور ما با جنگ خلق و حمايت پاپ از رژيم گارسيا پرز ربط هائي دارد؟

 

صدر گونزالو: معتقدم كه اينطور است. درست است. بطور عام، سفرهاي پاپ به آمريكاي لاتين با اهميت اين منطقه ربط دارد و سفرهاي وي به پرو براي اينست كه از ما بخواهد سلاح هايمان را زمين بگذاريم و بر سلاح هاي جنايتكاران آب تبرك بپاشد. اين عين كاري است كه پاپ طي دو سفرش به پرو انجام داد.‏

 

ال دياريو: صدر، بعد از آنكه حزب كمونيست پرو به قدرت دولتي دست يافت برخوردش به دستگاه روحانيت چه خواهد بود؟

 

صدر گونزالو: ماركسيسم بما آموخته كه كليسا را از دولت جدا كنيم. اين اولين كار ما خواهد بود. ثانيا، تكرار ميكنم كه ما به آزادي اعتقادات مذهبي مردم احترام ميگذاريم؛ يعني اصل آزادي اعتقاد و همينطور عدم اعتقاد و بي خدا بودن را بطور كامل بكار خواهيم بست. ما اينطور به مسئله برخورد ميكنيم.‏

 

دربــاره حــــزب

ال دياريو: به موضوع ديگري كه در اين مصاحبه از اهميت زيادي برخوردار است بپردازيم؛ حزب. مهمترين درس هائي كه ميتوان از تكامل حزب كمونيست پرو آموخت چيست؟‏

 

صدر گونزالو: براي درك تكامل حزب و درسهائي كه ميتوان آموخت بايد تاريخ اين تكامل را بررسي كنيم و اينكار با تقسيم آن به سه مرحله كه بر سه مرحله تاريخ معاصر پرو منطبق است، ميسر مي باشد. دوره اول، بخش اول، بنيانگذاري حزب است. در اين مرحله شانس ما اين بود كه خوزه كارلوس مارياتگي را داشتيم. يك ماركسيست ـ لنينيست پيگير. ولي، بطور اجتناب ناپذير، با مارياتگي مخالفت شد، خط او را نفي كردند و كنگره موسس يعني وظيفه اي كه او مطرح نمود اما خود موفق به عملي كردنش نشد، هيچگاه برگزار نشد. همانطور كه ميدانيم كنگره موسسي كه برگزار شد، خط به اصطلاح “وحدت ملي” را مورد تاييد قرار داد كه كاملا در تضاد با تئوريهاي مارياتگي بود. بدين ترتيب حزب با كله بورطه اپورتونيسم سقوط كرد و تحت تاثير “برائودريسم” كه “دل پرادو” با آن ارتباط داشت قرار گرفت. و سپس به رويزيونيسم مدرن مبتلا گشت. كل اين پروسه، ما را به مرحله دوم يعني مرحله بازسازي حزب ميرساند. اين مرحله بطور خلاصه مبارزه عليه رويزيونيسم است. ما بوضوح ميتوانيم ببينيم كه اين مرحله از آغاز دهه 1960 با حدت خاصي به جريان افتاد. در اين پروسه، اعضاي حزب عليه رهبري رويزيونيست متحد شدند و همانطور كه قبلا گفتم اين رهبري در چهارمين كنفرانس به تاريخ ژانويه 1964 اخراج شد. پروسه بازسازي تا سالهاي 1979 ـ 1978 همچنان جريان داشت و در اين زمان به پايان رسيد. و سپس مرحله سوم آغاز شد؛ مرحله رهبري جنگ خلق. همان مرحله اي كه در آن بسر مي بريم.‏

چه درسهائي از اين ميتوانيم بگيريم؟ درس اول، اهميت مبناي اتحاد حزب و ارتباط آن با مبارزه دو خط است. بدون اين مبنا و سه جزء آن (1 ـ ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، انديشه گونزالو 2 ـ برنامه و 3 ـ خط سياسي عمومي) هيچ مبنائي براي ساختمان ايدئولوژيك و سياسي حزب موجود نيست. ولي بدون مبارزه دو خط، هيچ مبنائي براي وحدت حزب موجود نخواهد بود. بدون  مبارزه دو خط محكم و پيگيرانه درون حزب هيچ راهي براي درك جدي و عميق ايدئولوژي نيست، برنامه را نميتوان تدوين كرد، خط سياسي عمومي را هم نميتوان، چه رسد به دفاع از آنها، اعمال آنها و تكامل آنها. براي ما مبارزه دو خط اساسي است و اين برمي گردد به ديد ما از حزب بمنزله يك تضاد و تطابق با قانون جهانشمول تضاد. درس دوم، اهميت جنگ خلق است. وظيفه مركزي يك حزب كمونيست كسب قدرت براي پرولتاريا و خلق است. حزب وقتي تاسيس شد، بر پايه شرايط مشخص بايد در پي عملي كردن كسب قدرت باشد كه فقط از طريق جنگ خلق ممكن است. درس مهم سوم، نياز به ساختن و پرداختن رهبري است. رهبري، كليد است و بطور خودبخودي تكوين نمي يابد؛ بلكه بايد از دل يك دوره طولاني مبارزه سخت و شديد بظهور رسد؛ بخصوص براي تامين رهبري جنگ خلق. درس چهارمي كه ميتوان گرفت نياز به زمينه چيني براي كسب قدرت است. همانطور كه براي كسب قدرت، جنگ خلق ضروري است، تدارك ديدن هم براي كسب قدرت الزام آور مي باشد. منظور چيست؟ ما بايد آن شكل هاي تشكيلاتي را ايجاد كنيم كه عاليتر از اشكال سازماني مرتجعين باشد. معتقديم كه اينها درس هاي مهمي است. درس آخر، انترناسيوناليسم پرولتري است. بايد هميشه مبارزه را بعنوان بخشي از پرولتارياي بين المللي به پيش برد؛ هميشه انقلاب را بمنزله بخشي از انقلاب جهاني نگريست و همانطور كه حزب ما ميگويد جنگ خلق را در خدمت به انقلاب جهاني به پيش برد. چرا؟ زيرا در تحليل نهائي يك حزب كمونيست، يك هدف نهائي و غير قابل تعويض دارد: كمونيسم. و همانطور كه ثابت شده يا همه به اين مقصد مي رسيم يا هيچكس نمي رسد. معتقديم كه اين مهمترين درس هائي است كه بايد استخراج شود.‏

 

ال دياريو: صدر، اهميت خوزه كارلوس مارياتگي براي حزب كمونيست پرو چيست؟

 

صدر گونزالو: مارياتگي بنيانگذار حزب كمونيست است. او حزب را بر يك پايه روشن ماركسيست ـ لنينيستي بنا نهاد و نتيجتا يك موضع ايدئولوژيك روشن نيز براي حزب تامين كرد. براي وي ماركسيسم ـ لنينيسم، ماركسيسم عصر او، زمان او بود. او حزب را به يك خط سياسي عمومي مجهز كرد. مارياتگي بزرگترين ماركسيستي است كه تا بحال قاره آمريكا خلق كرده است. بزرگترين ميراث وي براي ما، تشكيل حزب كمونيست پرو است. ما كاملا متوجهيم كه از دست دادن مارياتگي چه معنائي براي حزب داشت. ولي اين واقعيت بايد براي ما روشن باشد كه او زندگي خود را وقف انجام اين كار بزرگ كرد. بنابراين مارياتگي فرصت نيافت كه حزب را استحكام بخشد و تكامل دهد. فكرش را بكنيد، هنوز دو سال از تاسيس حزب نگذشته بود كه مارياتگي درگذشت. حزب براي اينكه تحكيم و تكامل يابد تا وظيفه تاريخيش را عملي كند نياز به زمان دارد.‏

اينجا ميخواهيم به مسئله اي اشاره كنيم. از همان سال 1966 گفتيم كه راه مارياتگي را هيچگاه نبايد رها كرد و وظيفه عبارت است از در پيش گرفتن مجدد اين راه و تكامل بيشتر آن. ميخواهم بر تكامل بيشتر تاكيد بگذارم. چرا؟ زيرا ماركسيسم در سطح جهاني به مرحله نويني رسيده كه امروز مائوئيسم است. در كشور ما، سرمايه داري بوروكراتيك بطور مشخص درست بموازات مبارزه خستگي ناپذير پرولتاريا و خلق پرو كه هيچگاه دچار وقفه نشد، تكامل يافته است. بهمين دليل بر آن شديم كه راه مارياتگي را مجددا در پيش گيريم و آن را تكامل بيشتري دهيم. خدمت ما اين بود كه مارياتگي و اعتبار او را در مورد قوانين عام دوباره كشف كنيم؛ قوانيني كه تغيير نيافته و فقط بايد همانطور كه توضيح دادم در شرايط جديد ملي و بين المللي بكار بسته شوند. اين خدمت ما بوده است.‏

خيلي چيزها ميتوان گفت ولي بنظرم بهتر است روي چند نكته تاكيد كنيم. در سال 1975 سند “مارياتگي را احياء و حزبش را بازسازي كنيد” منتشر شد. در اين سند مختصر، برخلاف تمام كساني كه امروز خود را مارياتگيست مي نامند، نشان داديم كه مارياتگي همانطور كه خود بدرستي اذعان داشت يك ماركسيست ـ لنينيست است. ما پنج جزئي كه خط سياسي عمومي وي را تشكيل ميداد ذكر كرديم. نشان داديم كه در آثار مارياتگي تئوريهائي شبيه تئوريهاي صدر مائو ميتوان يافت. اينجا كافي است به مسائل مربوط به جبهه متحد و مسئله پر اهميت قهر اشاره كنيم. مارياتگي گفت “قدرت از طريق قهر كسب ميشود و با ديكتاتوري از آن دفاع ميشود”، “امروز انقلاب پروسه اي خونين است كه از طريق آن پديده ها خلق ميگردند”. او در سراسر زندگي پر شكوهش با سماجت از نقش قهر انقلابي و ديكتاتوري طبقاتي دفاع كرد. بعلاوه او گفت اكثريتي كه در پارلمان داريد هر قدر هم كه زياد باشد فقط به درد انحلال كابينه ميخورد، ولي هيچوقت بكار خلاصي از شر طبقه بورژوا نمي آيد. چيزي كه كاملا روشن است و به دليل اينكه كليد تفكر مارياتگي است بايد مورد تاكيد قرار گيرد، اينست كه مارياتگي ضد رويزيونيست بود.‏

بطور خلاصه، ما مبارزه كرديم كه راه مارياتگي را از سر گرفته و تكامل دهيم. ولي اجازه دهيد يك نكته ديگر را اضافه كنم: بد نيست از آنهائي كه خود را اينك مارياتگيست ميخوانند بپرسيم كه قبلا راجع به وي چه فكر ميكردند؛ آنها آشكارا و مشخصا وي را رد ميكردند. منظورم كساني هستند كه در تشكيلات “حزب متحده مارياتگيست” هستند. بله، كساني كه از باصطلاح “چپ نو” مي آيند. كسانيكه ميگفتند مارياتگي از مد افتاده و متعلق به گذشته است؛ و تنها بحثي كه داشتند همين بود. ولي مهمتر اينكه، آيا آنها و سايرين واقعا مارياتگيست هستند؟ به “بارانتس لينگان” نگاه كنيد. او چگونه ميتواند مارياتگيست باشد در حاليكه خود نفي كامل تئوريهاي روشن ماركسيست ـ لنينيستي است كه مارياتگي در دوره خود با استواري و قاطعيت از آنها دفاع ميكرد. مارياتگي هيچگاه پارلمانتاريست نبود. او پيشنهاد كرد كه از انتخابات بمنظور تبليغ و ترويج استفاده شود. اين رويزيونيستهائي مانند “آكوستا” بودند كه در سال 1945 گفتند اين ايده ها كهنه شده و وظيفه ما كسب كرسي در پارلمان است. اينكاري است كه امروز مارياتگيست هاي دروغين، پيروان اصلاح ناپذير حماقت پارلماني انجام ميدهند.‏

خلاصه، ما به مارياتگي اينطور نگاه ميكنيم: او بنيانگذار حزب كمونيست است. نقش او در تاريخ ثبت شده و بطوريكه هيچكس قادر به انكار آن نيست و كار وي ضايع نخواهد شد. ولي لازم بود كه راه وي را ادامه داده و تكامل دهيم. تنها راه منطقي براي پيشبرد آموزه هاي بنيانگذار ماركسيست ـ لنينيستي مانند مارياتگي كه باز هم تكرار ميكنم تفكر او، تئوريهائي شبيه تئوريهاي صدر مائو را در خود داشت، ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست بودن است. همان چيزي كه ما اعضاي حزب كمونيست پرو هستيم. ما فكر ميكنيم كه بنيانگذار حزب، سرمشق خوبي است و افتخار ميكنيم كه اين مارياتگي بود كه حزبمان را بنا نهاد.‏

 

ال دياريو: صدر، تاثير خوزه كارلوس مارياتگي بر تكامل آگاهي طبقاتي كارگران پرو چه بود؟

 

صدر گونزالو: مارياتگي در جريان مبارزه حاد دستاوردهاي زيادي كسب كرد. مي بخشيد اگر در جواب سئوالتان به مسائل ديگر هم مي پردازم. او قبل از سفر به اروپا، ماركسيست بود. اين اولين نكته اي است كه ميخواهيم رويش تاكيد كنيم چون هميشه گفته شده كه او بعد از سفر به اروپا، ماركسيست شد. اين مسئله كه تكامل وي در اروپا صورت گرفت فرق ميكند. روشن است كه تجربه اروپا براي وي بسيار مهم بود. مارياتگي مبارزه بسيار مهمي را در عرصه ايدئولوژيك براه انداخت. اين مبارزه در دفاع از آنچه وي سوسياليسم ميخواند انجام گرفت. او از اين عبارت استفاده ميكرد زيرا طبق توضيح خودش، اين عبارت در اينجا برعكس اروپا بي اعتبار نشده بود. ولي آنچه وي از آن دفاع ميكرد و به تبليغش مي پرداخت، ماركسيسم ـ لنينيسم بود.‏

او مبارزه سياسي بسيار مهمي براه انداخت تا حزب را تشكيل دهد. و اين همان بحث بين مارياتگي و “هايا دلاتورره” است كه امروز راجع به آن بسيار صحبت ميشود و بطرز بيشرمانه و مسخره اي تحريف ميشود. جوهر مسئله خيلي روشن است: مارياتگي تشكيل حزب كمونيست را پيشنهاد كرد؛ حزب پرولتاريا. در صورتيكه “هايا دلا تورره” پيشنهاد تشكيل جبهه اي شبيه گوميندان را جلو گذاشت و مدعي بود كه پرولتارياي پرو كوچكتر و ناپخته تر از آنست كه بتواند حزب كمونيست را بيافريند. اين چيزي جز سفسطه گرائي نبود و بخاطر سپردن اين مسئله اهميت دارد. مضافا، حزب آپرا وقتي در پرو تشكيل شد شبيه گوميندان چانكايشك بود؛ يعني جلاد انقلاب چين كه كودتاي ضدانقلابي 1927 را پياده كرد. اين موضوع را هميشه بايد بخاطر داشت. چرا روي اين مسئله تاكيد ميكنم؟ زيرا امروز آنها دارند صحبت از هايا ـ مارياتگيسم و حتي هايا ـ لنينيسم ميكنند. مسخره است! مارياتگي واقعا يك ماركسيست ـ لنينيست بود. هايا هيچوقت نه ماركسيست بود و نه لنينيست. هيچوقت! او هميشه با تئوريهاي لنين مخالفت ميكرد. تاكيد روي اين نكته ضروري است چرا كه نميتوانيم با سكوت از كنار اين تحريفات بيشرمانه بگذريم. در تحليل نهائي اين تحريفات چيزي نيست جز بحث سرهم بندي شده و مغشوشي كه براي تبليغ ائتلاف بين آپرا و “چپ متحد” امروزي از آن استفاده ميشود. اصل قضيه اينست؛ باقي چيزها حقه هاي پيش پا افتاده اي بيش نيست.‏

خوب، ولي حالا جواب سئوال شما. مارياتگي همه كارها را در ارتباط با توده ها، با پرولتاريا، با دهقانان انجام داد. او از لحاظ تئوريك و عملي در تشكيل “كنفدراسيون عمومي كارگران پرو” شركت جست. اين تشكيلات عمدتا محصول كار اوست. ولي كنفدراسيوني كه او در اواخر دهه 1920 بنيان گذاشت با كنفدراسيون موجود كه نفي كامل آنچه مارياتگي ايجاد نمود مي باشد، يكي نيست. بعلاوه او در كار با دهقانان هم پيشروي كرد. وي مسئله دهقاني را مسئله اي مركزي مي ديد. اوبه مسئله، بعنوان مسئله ارضي و اساسا مسئله سرخپوستها كه خود بخوبي آن را توضيح داده، نگاه ميكرد. مارياتگي كار خود را در ارتباط با توده ها تكامل داد، راه را نشانشان داد، اشكال مشخص سازماني بوجود آورد و براي تكامل بيشتر تشكيلات پرولتاريا و خلق پرو، قاطعانه عمل كرد.‏

 

ال دياريو: بحث را در همين زمينه ادامه بدهيم. چرا حزب كمونيست پرو تا اين اندازه به نقش فراكسيون در بازسازي حزب اهميت ميدهد؟

 

صدر گونزالو: اين موضوع مهمي است كه خارج از صفوف حزب بخوبي درك نشده است. بگذاريد از اينجا شروع كنيم: لنين مسئله فراكسيون را مطرح كرد به اين ترتيب كه فراكسيون يك گروه از افراد هم فكر است كه از اتحاد عملي محكمي به حول اصول، در خالص ترين شكل خود برخوردارند. يك فراكسيون بايد بطور علني مواضع سياسي خود را جهت پيشبرد مبارزه و تكامل حزب اعلام دارد. اين مفهومي لنينيستي است كه ما براي ايجاد فراكسيون درون حزبمان بكار بستيم. فراكسيون در اوايل دهه 1960 شروع به شكل گيري كرد و شكل گيري آن مربوط بود به مبارزه جهاني ميان ماركسيسم و رويزيونيسم كه آشكارا در كشور ما بازتاب يافته بود. فراكسيون به طرح اين مسئله پرداخت كه انقلاب را در پرو چگونه بايد بظهور رساند. فراكسيون موضوعات مربوط به اين مسئله را در آثار صدر مائوتسه دون كه تازه وارد كشور ما شده بود، يافت. چه مسائلي را كانون توجه خود قرار داديم؟ ما اين مسئله را طرح كرديم كه انقلاب در پرو محتاج حزبي است كه مباني ايدئولوژيك و سياسي محكمي داشته باشد؛ دهقانان نيروي عمده در كشور ما هستند و در عين حال پرولتاريا نيروي رهبري كننده است؛ راهي كه بايد در پيش گرفته شود از روستا به شهر است. ما بدينگونه امور را به پيش برديم. فراكسيون به مبارزه عليه رويزيونيسم “دل پرادو” خدمت كرد. ما بخشي از كساني بوديم كه براي كنار زدن و اخراج باند “دل پرادو” از صفوف حزب متحد شدند.‏

چند فراكسيون مختلف درون حزب موجود بودند و فراكسيون ما در چنين چارچوبي رشد مي يافت. يكي از فراكسيونها تحت رهبري “پارادس” بود و دو فراكسيون ديگر عملكردي علني نداشتند و بجاي رعايت معيار لنينيستي در مورد فراكسيون، همچون حزبي درون حزب عمل ميكردند. منظور من “وطن سرخ” است و گروه باصطلاح “جين گان” آن و گروهي كه خود را “گروه بلشويك” ميخواند. فراكسيون ما هم بود كه مركزش منطقه آياكوچو بود. نقطه تمركز فراكسيون ما كه خطش قبلا در كنفرانس پنجم بسال 1965 تعيين شده بود، جلب توجه به مسئله 3 ابزار انقلاب بود. اين امر به يك مبارزه دروني پا داد كه خوب رهبري نشد. بعلت فقدان انسجام، حزب از هم پاشيد. بدين ترتيب كه اول “وطن سرخ” بخاطر پيگيري يك خط اپورتونيستي راست و نفي صدر مائو و مارياتگي و نفي وجود اوضاع انقلابي در پرو، اخراج شد و از حزب رفت. 3 فراكسيون ديگر باقي ماند.‏

بعدا در كنفرانس ششم كه بسال 1969 برگزار شد ما بروي دو موضوع كه فراكسيون مطرح كرده بود يعني مباني اتحاد حزبي و بازسازي حزب بتوافق رسيديم. همانند سال 1967، فراكسيون اين مسائل پايه اي را در يك جلسه گسترده كميسيون سياسي وقت مطرح كرد. “پارادس” و گروه او نه با بازسازي حزب موافق بودند و نه با مباني اتحاد حزبي. و از آنجا كه نمي توانستند حزب را كنترل كنند، طرحي براي نابودي آن ريختند. اين نقشه تبهكارانه آنها بود. مبارزه اي حاد عليه اين انحلال طلبي راست براه افتاد. و در نتيجه دو فراكسيون باقي ماند: فراكسيون ما و گروهي كه خود را “بلشويك” ميخواند و ميرفت كه انحلال طلب چپ شود. بطور مثال آنها معتقد بودند كه در جامعه ثبات وجود دارد و بنابراين اوضاع انقلابي موجود نيست. آنها ميگفتند فاشيسم ما را نابود خواهد كرد، كار توده اي امكان ناپذير است، بايد تربيت كادرها از طريق گروه هاي مطالعاتي را مركز كار خود قرار دهيم و امثالهم.‏

در نتيجه اين مبارزه، فراكسيون ما مجبور شد وظيفه بازسازي حزب را به تنهائي به دوش بگيرد. لنين گفت زمانهائي ميرسد كه يك فراكسيون انقلابي راستين ملزم به بازسازي حزب است. اين وظيفه اي بود كه فراكسيون به دوش گرفت. اينجا ممكن است بپرسند چرا چنين شد؟ چرا فراكسيون برخلاف آنچه رايج بود و هست يك حزب ديگر نساخت؟ اولين دليل اينست كه حزب در سال 1928 بر يك مبناي ماركسيست ـ لنينيستي روشن تاسيس شد و ميزان زيادي تجربه انباشت؛ تجاربي كه از درسهاي مثبت و منفي حاصل شده بود. بعلاوه بقول لنين زمانيكه كسي درون حزبي است كه منحرف گشته، به خطا رفته يا دارد با سر بورطه اپورتونيسم سقوط ميكند، وظيفه دارد كه آن حزب را به راه صحيح بازگرداند. چنين كاري را نكردن يك جنايت سياسي است. بنابراين اهميت فراكسيون اين بود كه چنين نقشي بازي كرد، به بازسازي حزب خدمت نمود، و اينكار را با اتكاء به مباني ايدئولوژيك و سياسي آغاز كرد. ما خود را به مائوئيسم كه در آن زمان انديشه مائوتسه دون خوانده ميشد متكي كرديم و در پي تثبيت خط سياسي عمومي برآمديم. وجه مشخصه مهم فراكسيون بازسازي حزب بود و زمانيكه اينكار انجام شد ابزار موجوديت يافت: “رزمنده قهرمان”، حزب كمونيست تراز نوين، حزب ماركسيست ـ لنينيست ـ مائوئيست، پيشاهنگ سازمان يافته سياسي. اين يك “سازمان سياسي ـ نظامي” كه اغلب به نادرستي طرح ميشود نبود. بلكه حزبي بود كه براي آغاز مبارزه جهت كسب قدرت، سلاح بر كف و از طريق جنگ خلق، ضرورت داشت.‏

 

ال دياريو: حزب چگونه در جريان جنگ خلق تغيير كرده است؟

 

صدر گونزالو: اولين و مهمترين تغيير آن است كه فعاليتي كه به جنگ خلق منجر شد بما كمك كرد كه مائوئيسم را بعنوان مرحله نوين و عاليتر و سومين مرحله ماركسيسم درك كنيم. بما كمك كرد كه نظامي كردن حزب و ساختمان متحدالمركز آن را تدوين كنيم. از دل جنگ خلق، يك ارتش چريكي خلق ساخته و پرداخته شد. از تشكيل اين ارتش در سال 1983 زمان زيادي نميگذرد.‏

‏“ارتش چريكي خلق” مهم است. در انطباق با جنگ خلق كه شكل عمده مبارزه است، اين ارتش شكل عمده تشكيلات است. ارتش چريكي خلقي كه ما بنيان نهاده ايم و با شدت در حال گسترش است، بر پايه تئوريهاي صدر مائوتسه دون و تز بسيار مهم لنين درباره ميليشياي خلق ايجاد گشته است. لنين با توجه به اين امر كه ارتش ميتواند غصب گردد و براي احياء (نظم كهن ـ مترجم) مورد استفاده قرار گيرد، معتقد بود كه ميليشياي خلق بايد عملكرد ارتش، پليس و دستگاه اداري را عهده دار شود. اين نظريه اي مهم است و اين واقعيت كه لنين بعلت شرايط تاريخي نتوانست آنرا به اجراء بگذارد چيزي از اهميت و اعتبارش كم نميكند. اين هم بسيار مهم است كه صدر مائو توجه زيادي به وظيفه ايجاد ميليشياي خلق معطوف داشت. بنابراين ارتش ما چنين جوانبي دارد و با توجه به چنين تجاربي تشكيل گشته است. اما همزمان، جوانب خاص خود را هم دارد. ما ساختاري متشكل از سه نيرو داريم: يك نيروي عمده، يك نيروي محلي و يك نيروي پايه اي. ما ميليشياي مستقل نداريم زيرا ميليشيا در صفوف خود ارتش كه بر مبناي اين معيار تشكيل شده، متشكل است. اصول راهنماي ما همانهاست كه ذكر شد، اما درست است بگوئيم كه با توجه به شرايط مشخص ما، “ارتش چريكي خلق” را طور ديگري نميشد ايجاد نمود. اين ارتش توانسته است تحت هر اوضاعي دست بعمل بزند و اگر در آينده ضروري شد ميتوان آن را دوباره با شرايط وفق داده و تجديد سازماندهي نمود.‏

پديده ديگري كه محصول جنگ خلق و دستاورد عمده آن است، “قدرت نوين” مي باشد. ما مسئله “قدرت نوين” را بر مبناي آنچه صدر مائو در اثر “درباره دمكراسي نوين” مطرح كرده، با مسئله جبهه متحد مرتبط مي بينيم. بعلاوه تجربه طولاني و تنفرانگيز جبهه گرائي در پرو را هم از نظر دور نداشته ايم. مقوله جبهه متحد ديروز توسط باصطلاح “جبهه رهائيبخش ملي” و امروز عمدتا توسط كساني كه خود را “چپ متحد” ميخوانند و ساير هيولاهاي در حال شكل گيري نظير “همگرائي سوسياليستي” كه خيلي درباره اش تبليغ ميشود، لوث شده و ميشود. بعبارت ديگر، ما همواره اصول و نيز شرايط مشخص واقعيات خود را مد نظر داريم. (بهمين خاطر است كه نمي فهميم چرا ما را دگماتيست ميخوانند. بالاخره، كاغذ هر چه رويش نوشته شود را قبول ميكند.) اين امر ما را به تشكيل “جبهه انقلابي جهت دفاع از خلق” رسانده است. اينجا نكته اي ديگر مطرح ميشود. ما كساني بوديم كه نخستين جبهه دفاع از خلق را در آياكوچو ايجاد كرديم. “وطن سرخ” بر اين نمونه قهرمانانه چنگ انداخت اما آن را از شكل انداخت و جبهه خودش “ف. ا. د. ي. پ” را ساخت. حتي عنوانش هم غلط است. اگر اين جبهه دفاع از خلق است، پس چرا از منافع خلق دفاع نميكند؟ ما “جبهه انقلابي براي دفاع از خلق” را در مناطق روستائي ميسازيم كه در شكل “كميته هاي خلق” به اساس “قدرت” تبديل ميشوند. كميته هاي خلق موجود در يك ناحيه، منطقه پايگاهي رابوجود مي آورند و تمامي مناطق پايگاهي را بروي هم “جمهوري دمكراتيك نوين خلق” در حال شكل گيري ميخوانيم. در شهرها ما “جنبش انقلابي دفاع از خلق” را تاسيس كرده ايم كه آنهم در خدمت به پيشبرد جنگ خلق در شهر، جمع آوري نيرو، تضعيف نظم ارتجاعي و گسترش اتحاد نيروهاي طبقاتي در تدارك براي قيام آتي است.‏

تغييرات ديگر به مسئله كادرسازي مربوط ميشود. جنگ بروشني اين كار را بطريقي متفاوت به انجام ميرساند. جنگ افراد را آبديده ميكند و بما اجازه ميدهد هر چه عميقتر با ايدئولوژي خود درآميزيم و كادرهاي آهنيني ايجاد كنيم كه جرات مصاف با مرگ و بيرون كشيدن نشان پيروزي از كام مرگ را داشته باشند. تغيير ديگري در حزب صورت گرفته كه البته در سطح متفاوتي است ولي بايد بدان اشاره شود. اين تغيير به مسئله انقلاب جهاني مربوط ميشود. جنگ خلق، حزب را قادر ساخت كه بوضوح نشان دهد چگونه با درك ماركسيسم ـ لنينيسم ـ مائوئيسم، ما بدون تبعيت از هيچ قدرتي (ابرقدرتها و غير ابرقدرتها) توانستيم جنگ خلق را گسترش دهيم و براي پيشبرد جنگ خلق به نيروي خود اتكاء كنيم. همه اينها اعتبار بيسابقه اي را براي حزب در سطح بين المللي فراهم آورده و اين چيزي بيهوده نيست. برعكس، اين تنها يك واقعيت ساده است. و ما را قادر نموده بطرز بيسابقه به انقلاب جهاني خدمت كنيم. حزب بدين شكل از طريق جنگ خلق، رسالت خويش بعنوان حزب كمونيست پرو را به انجام ميرساند.‏

 

ال دياريو: كارگران و دهقانان چگونه در ارتش چريكي خلق شركت ميكنند؟صدرگونزالو: دهقانان، بويژه دهقانان فقير، در سطوح گوناگون بعنوان جنگجو و فرمانده، شركت كنندگان عمده ارتش چريكي خلق هستند. كارگران نيز بهمين ترتيب، هرچند كه درصد كارگران در حال حاضر ناكافيست.‏

 

ال دياريو: صدر گونزالو، بيشترين جائي كه قدرت نوين رشد كرده كجاست؟ روستا يا شهر؟

 

صدر گونزالو: ما قدرت نوين را فقط در مناطق روستائي ايجاد كرده ايم. در شهرها اين قدرت طي مرحله نهائي انقلاب ايجاد خواهد شد.  اين مسئله بستگي به پروسه جنگ خلق دارد. فكر ميكنم بهنگام تجزيه و تحليل جنگ خلق ميتوانيم به اين مسئله كمي بيشتر بپردازيم.‏

 

ال دياريو: بگذاريد موضوع را كمي عوض كنيم. اسناد حزب كمونيست پرو شما را بعنوان رهبر حزب و انقلاب معين نموده است. معناي عملي اين امر چيست و چرا با تئوري رويزيونيستي كيش شخصيت فرق ميكند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 1:20  توسط سازمان کارگران افغانستان (م.ل.م)  | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 23:52  توسط سازمان کارگران افغانستان (م.ل.م)  | 

 

 

Appreciation

28 Feb

 

Our comrades from Bangladish, PBSP(MUG) have sent us the second issue of their offiial organ publication, The LAL  TARA (Red Star). We are very thanksful to them.

LAL TARA is published in Banali Language. They also have published our Letter To Them in this issu. Our Bengali comrades has said red greetings to comrades of our organization. Comrade P.Setiz, on behalf of our organization sent them thanks letter for their publication post, and also presented them our best regards and best wishes. PBSP (MUG) is an anti-revisionist Maoist organization which fights for communism, and is active in order to unify the maoist forces of Bangladish. Its firm and principal stands makes it one of the few anti revisionist Maoist organization of the world which defends firmly from Chairman Gonzalo’s shining political line.

We wish them good health and success in all parts of their revolutionary life.

The editorial of their  publication is in English. Hereby, we post it for readers:

 

 

Editorial of Lal Tara issue No 2

Lal Tara is mainly collection of our published documents and articles.
This is the second and last issue.
The reactionary Bangladesh government has finished money of the capitalist state bank of Bangladesh. Maximum inflation and devaluation of Taka has been made. Maximum price hike of daily goods, multiple increase of price of oil, gas and electricity made life of common people difficult. Peasants got minimum price of agricultural products. As price of fertilizer is high and because of repeated price hike of electricity and oil, they are less able to carry irrigation. Even many of the middle peasants want to mortgage their lands in exchange of a few money. But very few people in rural area have that much money. Those who have money, live in cities. By sustaining semi-feudalism in rural areas, bureaucratic bourgeoisie has built a structure of semi feudal semi colonial society with bureaucratic capitalism in its center. Workers have no real minimum wage. The wage they have by working severely hard labor in factory imprisonment that is not even one third of
real family expenditure. Many of the middle class people are committing suicide by being bankrupt at the disastrous fall of share market. But exploitation and plunder by the imperialist collaborator bourgeoisie doesn’t stop at this situation, rather increasing. Their capital is multiplying. The government ministers’ corruption is exposed now. By stealing the initial money of Padma Bridge project, they embarrassed imperialists too. Now, Hasina is attempting for last survival (in this project) by proposing US representative Yunus as World Bank Chief. Government carried its collaborator duty by letting India infiltrate in Bangladesh by giving her corridor in the name of transit. In exchange, Bangladesh didn’t get water for Tista river. Rivers are being destroyed. Environment is being collapsed. As part of handing over oil and gas mines to imperialist companies, government embraced Russian imperialist company Gazprom. US, Europe, China, Japan, Saudi
Arabia, India and Russia are the imperialist and expansionist forces who are exploiting us. The agreement to build atomic power plant with Russia is nothing but conspiracy to destroy environment.
Lots of students and masses of people have been murdered, injured and crippled by RAB and Police “crossfire” and beating.
Lots of masses of people including children have been murdered, injured and crippled by BSF (Border Security Force of India) crossfire and beating.
The Arab nations and people have risen up. But by taking this opportunity, US and its European colleagues have invaded Libya.  After Iraq and Afghanistan, they have expanded their claw to Syria and Iran. Already they have infiltrated in Pakistan, disturbed the life of people there and are killing a lot of people including children and women in drone attack.
Contradiction is sharpening between on the one hand US led imperialists and on the other China and Russian led imperialists.
People’s wars are developing in India, Peru and Philippines by crossing various difficulties.
It is very significant that with a future aim of building a Maoist international center we along with Maoist parties of Peru, Colombia, Argentina, Ecuador, Panama, France, Spain and Arab have expressed our strong position against revisionism and centrism.
The responsibility Maoist Unity Group took to carry reconstruction in communist movement in our country has been fulfilled one way or another. Preliminary works have been done in different regions. Apart from reconstruction of different mass organizations, new mass organization has been created. These are preliminary works based upon which new party organization will develop what will conceive 21st century reality and developed MLM, what of course will be a succession of Chairman Siraj Sikder and Proletarian Party of East Bengal, but will completely abandon wrong succession of the middle period.
Today, this is the time to newly construct everything, of course, with a higher basis!

26 February 2012

Content

■ Editorial
■ Statement of PBSP (MUG) condemning the murder of Com. Azad and Com. Hem Pandey by the Indian state
■ PBSP MUG Article: More than a thousand Bangladeshi people have been killed by the Indian Border security force in the last ten years
■  PBSP MUG Article: Examples of Fascism
■ PBSP MUG Statement: ‘Salute to the People’s Resistance in Rupganj against the Army!’
■ Pave the way for a new coordination for the Maoist parties and organizations of South Asia! – Joint declaration of PBSP MUG Bangladesh and KCP Manipur:
■ NCCOMPOSA Statement on the 36th anniversary of martyrdom of Comrade Siraj Sikder
■ Hate the Saudi Barbarian Fascists! Resist them! 
PBSP MUG Statement Condemning the Open Brutal Beheading Murder of 8 Bangladeshi Workers by the Reactionary Fascist Saudi Barbarian Sate
■ Two Letters of PBSP MUG to Maoist Road Magazine
■ Let’s face climate change ! – joint declaration of CPMLM France and PBSP MUG Bangladesh
■ “One day a free India will appear in the world!” – Joint statement of CPMLM France and PBSP MUG on India
■ ¡THE INTERNATIONAL UNITY OF THE COMMUNISTS REQUIRES THE DEFEAT OF REVISIONISM AND CENTRISM! – International Joint declaration of 9 MLM parties
■ [PBSP MUG Article]: Comrade Charu Mazumder Said: Hate, stamp and smash centrism!
■ Letter of Organization of the Workers of Afghanistan (Marxist-Leninist-Maoist, principally Maoist) to Proletarian Party of East Bengal (Maoist Unity Group) [Bangladesh]

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 23:45  توسط سازمان کارگران افغانستان (م.ل.م)  | 

 

آنچه در ذیل می آید سندی از " جنبش خلق پیرو"

 

 میباشد که در وبسایت "آفتاب سرخ" به نشر

 

 سپرده شده و در شماره ۳۷ نشریه "آفتاب سرخ"

 

 نیز نشر خواهد گردید. این سند را توسط "مترجم

 

 گوگل " به فارسی برگردانیده و در وبسایت مان

 

 نشر کرده ایم. از آنجایی که آن ترجمه نواقص

 

 زیادی دارد، اصل را اینجا جهت مطالعه علاقمندان

 

 اینجا می آوریم.

 

Debate:


 

SUPPORT THE PEOPLE’S WARS

 

AND ARMED STRUGGLES IN THE

 

WORLD BY COMBATTING AND

 

 CRUSHING REVISIONISM AND

 

 

 OPPORTUNISM!

The current situation in the international communist movement, and in different countries where people’s war and armed struggle is being waged under the banner of Maoism, make the need for ideological and political two-line struggle even more urgent. First of all, we reaffirm ourselves in the principles of proletarian internationalism, and more specifically in Chairman Gonzalo, Gonzalo thought and the Communist Party of Peru, its Central Committee and its whole system of Party leadership; therefore, we support and struggle for the initiation and development of people’s war in every country on earth, which naturally includes the revolution in India. A victorious people’s war in India - crushing the old state, throwing out the imperialists and crushing semi-feudalism and bureaucrat capitalism, carrying out the New-democratic revolution, establishing the new power as the joint dictatorship of the revolutionary classes under the leadership of the proletariat and then without interruption continuing with the socialist revolution under the dictatorship of the proletariat with cultural revolutions until Communism- would be a great and important victory for the international proletariat. The sooner such a victory is realized, the better, and thus it is the duty of all communists and revolutionaries, as an expression of our proletarian internationalism, to give our support to our comrades in India.

However, we insist that that support cannot and will not serve the victory of the Indian proletariat and people if it does not base itself on principles, i.e. the principles of Marxism-Leninism-Maoism, mainly Maoism. If the international support for the Indian revolution tries to avoid criticism and debate, to avoid the two-line struggle against revisionism and opportunism, and instead apply the revisionist thesis that conciliation will lead to unity (“two unite into one”), it does in fact not serve the proletariat and the people at all, but only defends the interests of a few “leaders”, and more importantly, it serves the counterrevolutionary plans of imperialism and reaction. It is a characteristic of revisionists, and very much so of the new revisionists of today, that they avoid struggle in any way they can. They are the ones that, when differences arise and contradictions sharpen, simply prefer to leave, to capitulate altogether or form all kinds of new groups and organizations. Opportunists will follow and support whatever party or movement that at the moment has the most guns or gets the most publicity in the bourgeois press – because they are so eager for a rapid victory, so eager to secure important roles for themselves as “great personalities” within their own lifetime, hoping to get posts.  We communists must not fall into that trap. We must be prepared for protracted war, for long years of struggle, and understand that if the ideological and political line is incorrect, our victories will in fact not be victories at all.

 

The situation of the people’s war in Peru and the importance of Chairman Gonzalo in the world

The importance of the Communist Party of Peru and the People’s War in Peru for the international communist movement and the proletarian world revolution is undeniable and has been widely recognized: It was because of Chairman Gonzalo and his red line that the first People’s War was initiated in the world after the revisionist coup in China, and it was Chairman Gonzalo who defined Maoism as the third, new and higher stage of Marxism. As the people’s war in Peru developed, it gained massive support among the international proletariat and the oppressed peoples, and inspired communists in many countries to take up Maoism and initiate armed struggle. It is not strange then, that the world reaction saw the PCP and its Great Leadership as a grave threat that they wanted to destroy by any means necessary. Having learned from their own mistakes, the enemy understood that simply killing the communists and the revolutionary people of Peru would not be sufficient (although they tried their best to do that too). Yankee imperialism and their reactionary Peruvian lackeys came up with the hoax of the “peace accords”, hoping to 1) defame the Great Leader of the Peruvian revolution and 2) turn the PCP into a legal, bourgeois, revisionist party, a “maoist” party in name only, integrated into their own system of exploitation and oppression. This was important to them not only in order to “save” Peru from revolution, but perhaps more importantly, to “save” the world from Chairman Gonzalo’s and the PCP’s dangerous influence in the world.

Were they successful in this? Were they able to annihilate the people’s war in Peru, the red line of Chairman Gonzalo and its influence in the world? As we know, the PCP continued to apply Gonzalo Thought and has not stopped the people’s war even for a second, and its influence in the world continued to play an important part as an example to follow in the formation of Maoist Parties and the initiation of revolutionary armed struggles in several countries. However, it is also a fact that the enemy did manage to inflict great damage and strike hard blows against the Peruvian revolution, and today the PCP continues to lead the people’s war under difficult circumstances. We also know that their plan on the international level has been partly successful in achieving the isolation of the PCP, mainly because the new revisionists played along with these plans perfectly, doing exactly what the imperialists wanted them to – and they continue to do so today. A part of this was to try to undermine and divide the PCP’s generated organ for the Party work abroad – the MPP – and in this the new revisionists have played a central role as well. The ROL and the hoax of “peace accords” in Peru was a pilot plan, and after applying it in Peru they went on to do the same in Nepal; and they are without a doubt attempting to do the same in other countries. To achieve this, it was and is necessary for imperialism, reaction and revisionism to isolate the PCP from the rest of the ICM, by slandering Chairman Gonzalo, the PCP and its ideological and political line.

So, in the light of the above, what does it mean when some “solidarity groups” around the world organize support campaigns for the people’s wars in India and the Philippines, but mention nothing about Peru? What does it mean when some intellectualoid supposed defenders of Gonzalo Thought repeat the very lies spread by the reaction – that “the PCP no longer exists” and that “now there are only competing fractions”? (And the Indian comrades must be quite familiar with that kind of hoax from the reaction in their own country). And furthermore, what does it mean when the same people call themselves supporters of the revolution in India, but do not say a word about the significant contributions of Chairman Gonzalo, not a word about sharing the experiences from Peru with the Parties and organizations in other countries?

Just like an older type of revisionists reject Maoism, with the argument that Teng and his capitalist roaders were able to take power in China (supposedly proving that “Maoism does not work”), today’s intellectualoids reject Gonzalo Thought with the argument that it is the cause of the supposed “defeat” of the people’s war in Peru. And just like those old revisionists reject the Great Proletarian Cultural Revolution, saying that it was only a “personal power struggle”, the intellectualoids now proclaim that “there is no more PCP” and that the PCP and its Central Committee is only one of many fractions in a struggle for personal power. The fact that some of these intellectualoids present themselves as “defenders” of Gonzalo Thought makes their opportunism even more blatant.
Their cowardly so-called criticism, their demand that the PCP should have expelled or executed the opportunist renegades (the LOL), echoes the revisionist Hoxha’s argument against the Great Proletarian Cultural Revolution, i.e. the revisionist idea of the monolithic Party. It is clear that this “criticism” was nothing but a pretext to justify their own capitulation and opportunism. Facing a difficult situation, they preferred to take the “easy way out”, forming their new grouplets to become supposedly prestigious leaders of petit-bourgeois “solidarity” organizations, conciliate with revisionism and thus serve the plans of the enemy. Note how these self-proclaimed leaders, without principles, now look for allies everywhere, desperately trying to find out what “fraction” to collaborate with in their attempt to undermine the PCP and its Central Committee. Perhaps they have found what they were looking for in the Internet phenomenon that claims to be a base of the PCP, and that now says the ROL and the LOL are “deviations that need to align themselves with the line of the Party”. The position of the PCP is struggle to the death against the ROL and the LOL and against all capitulation.

“Even if the guiding line of the revolution is correct, it is impossible to have a sure guarantee against setbacks and sacrifices in the course of the revolution. So long as a correct line is adhered to, the revolution is bound to triumph in the end.” (The Polemic on the General Line of the International Communist Movement, Communist Party of China, 1965)

The old anti-maoists and the current new revisionists, grouplets and intellectualoids have one thing in common: all their arguments are but pretexts to justify their own opportunism; their willingness to follow those who at the moment mobilize more masses, or have more guns, or receive more recognition from bourgeois intellectualoids – because they care more about their own prestige and their dream of having an important role, as individuals, in “great events” in their own lifetime. We say; No! The fact that the enemy manages to inflict damage, the fact that there are twists and turns on the road of revolution, does not mean that our line is wrong. On the contrary, the experiences of the people’s war in Peru and in other countries confirm the universal validity of Maoism as well as the validity of its application to the Peruvian revolution, Gonzalo Thought. Furthermore, the present situation in the ICM confirm that Chairman Gonzalo’s and the PCP’s warnings concerning the ideological and political problems in the ICM and in the RIM were correct, i.e. concerning the hegemonist aspirations of the RCP-USA and Avakian, and concerning the revisionist line in Nepal. Those who upheld Nepal as the supposed “new torch of the world revolution” and labeled the PCP “dogmatic” because it took up the struggle against this revisionism, have now “suddenly” realized the obvious, that the leaders of the Nepalese party are a bunch of revisionists that serve no-one but themselves and imperialism. But have we ever heard any kind of self-criticism from these comrades? Once again, opportunists do not apply the Maoist method of criticism and self-criticism, but the revisionist method of conciliation and dirty struggle.  

 

The imperialist plan for “peace accords”

Based on the experiences in Peru with the hoax of the “peace accords”, the ROL and the fact that this was a plan conceived and led by yankee imperialism, and based on the analysis of the international situation, the PCP has established that there is today a world-scale imperialist plan for “peace accords”, with which they hope to annihilate every revolutionary armed struggle, especially those led by Maoist parties, by turning them into “tamed” Maoists, i.e. bourgeois legal organizations that conciliate with the reaction, participate in elections and become part of the old system of exploitation and oppression (or turn into armed revisionists waging armed struggle to “put pressure” on the old state in order to get a piece of its power, like we see in connection with the ROL and the LOL in Peru). To achieve this, they hope for old revisionist positions to gain influence within the revolutionary movement: the old theory of “peaceful transition”, the old “personality cult” slander etc. In short, imperialism wants to impose the following ideas on the revolutionary movements:

  • That the October revolution and the Chinese revolution, as well as the socialist construction in these countries (and especially the GPCR), were “authoritarian” and “anti-democratic” and used criminal and terrorist methods. Therefore, Marxism today needs to be “modernized” and embrace bourgeois “human rights” and bourgeois democracy.
  • That revolution can be achieved through bourgeois parliament, and that the Communist Parties should follow the principles of bourgeois democracy.
  • That revolutionary violence equals terrorism, and that the peoples want nothing but peace.
  • That imperialism is all-powerful and cannot be defeated. The best the peoples can hope for is to “improve” the system by reforms or dream of turning their oppressed countries into “modern capitalist nations” (thus ignoring the existence of imperialist domination and bureaucratic capitalism).
  • That the concept of Great Leaders and Great Leadership, the so-called “personality cult” must be rejected. Instead of these communist leaders, imperialism puts forward its own “great leaders” that they consider appropriate role models for the oppressed peoples: Mandela, Gandhi and others who have served imperialism well.

Of course, these ideas have already become sacred principles for all the old revisionists around the world and a big part of the masses they mobilize (especially in the imperialist countries). But through parties such as the RCP-USA and its leader, defined as the new revisionists, they are now being spread among those who call themselves Maoists as well. What is Avakian’s “new synthesis” if not precisely the ideas presented above? What is Prachanda’s and the other Nepalese revisionists’ line if not the application of these ideas under the guise of Maoism? And guided by these ideas, these new revisionists want to form their so-called “new international” to impose the same ideas all over the world.

If we communists and revolutionaries do not recognize that this imperialist plan exists, and if we do not clearly and firmly condemn it and crush it, we leave the door wide open for revisionism to fulfill the goals of that plan. While some may condemn the revisionist traitors and their “peace accords” in Nepal, they still defend the “possibility” of peace accords in other countries (and justifying it by referring to earlier “peace accords” in the history of the ICM – which took place under completely different circumstances). In the world today, when imperialism is weakened by its final crisis and its internal contradictions, and when it has launched its plan of “peace accords” to accompany their ongoing repression and genocide against the revolutionary peoples – like the PCP says: Here, like in the whole world, there is no room for capitulation, peace accords, or truces at all!

 

Concerning the revolution in India

When we look at the current situation of the revolution in India, we must do it in the light of the above facts. If we want a victorious people’s war to be developed in India, we must base our position on the principles of MLM and carry out ideological and political struggle in order to ward off revisionism and opportunism. It is from that starting point that we express our concerns about the revolution in India and some of the positions expressed by the Indian comrades.

A part of the problem is precisely the lack of willingness to openly debate, and the fact that there are few documents of the Central Committee of the CPI(M) that express clear positions on the urgent questions mentioned above. Instead, there are a large number of documents, or interviews and statements by individual leaders that express more general positions but avoid the most urgent points of discussion. To a large degree, the statements of the CPI(M) can be found in books and articles by the bourgeois intellectuals that the Indian comrades seem to rely on to publish their positions. In general, the international movement of support for the Indian revolution seems to base itself to a large extent on the support of such bourgeois intellectuals and on petit-bourgeois “solidarity” work. While such bourgeois and/or petit-bourgeois intellectuals, like the Swedish author Jan Myrdal or the Indian author Arundhati Roy, might very well serve the cause of proletarian revolution if the communists are able to correctly manage that form of support , they also serve revisionist and reactionary goals under other circumstances. To take Myrdal as an example; his reports from China from the 60s and 70s did play a positive role, but this does not mean that he is a communist or any kind of revolutionary. Since the revisionist coup in China, he has consistently failed to clearly and firmly reject and condemn Teng and his followers; in fact, his only comment on the Tiananmen massacre in ’89 was that it was “understandable” and “necessary”, not to mention his positions concerning comrade Stalin or the revisionists in Yugoslavia.

Today, when one of the most urgent points of discussion in the ICM is precisely the question of Nepal and the position on “peace accords”, the CPI(M) has not taken a clear position. The most recent document stating the PCI(M)’s position on Nepal is from 2009, and while it does condemn the revisionist line in Nepal, it does so expressing positions that play into the hands of the enemy. For example:

“’Fight against dogmatism’ has become a fashionable phrase among many Maoist revolutionaries. They talk of discarding “outdated” principles of Lenin and Mao and to develop MLM in the “new conditions” that are said to have emerged in the world of the 21st century. Some of them describe their endeavour to “enrich and develop” MLM as a new path or thought, and though this is initially described as something confined to revolution in their concerned country, it inexorably assumes a “universal character” or “universal significance” in no time. And in this exercise individual leaders are glorified and even deified to the extent that they appear infallible. Such glorification does not help in collective functioning of Party committees and the Party as a whole and questions on line are hardly ever raised as they stem from an infallible individual leader. In such a situation it is extremely difficult on the part of the CC, not to speak of the cadres, to fight against a serious deviation in the ideological-political line, or in the basic strategy and tactics even when it is quite clear that it goes against the interests of revolution. The “cult of the individual” promoted in the name of path and thought provides a certain degree of immunity to the deviation in line if it emanates from that individual leader. (Open Letter to Unified Communist Party of Nepal (Maoist) from the Communist Party of India (Maoist), 2009)

Here, the Indian comrades take the just and correct rejection of the revisionist line in Nepal as a pretext to uphold the crushed thesis of Avakian in order to also reject the principle of Maoism’s creative application to the conditions of each country, and to repeat the old revisionist thesis of  ”the personality cult”, which is a central part of imperialism’s counterrevolutionary offensive in the world. That is, the same thesis that was used to attack socialism in the USSR, then to attack Chairman Mao, the Cultural Revolution and Maoism, and today to attack the people’s war in Peru and  Chairman Gonzalo in order to prevent them from inspiring communists and revolutionaries in other countries. The question is, do the Indian comrades consider that Chairman Mao and Mao Tse-Tung Thought, the creative application of Marxism-Leninism to the conditions of the Chinese revolution, were also an example of ”cult of the individual” or ”glorification” that did ”not help in collective functioning of Party committees and the Party as a whole”? And when its universal character as Maoism was established by Chairman Gonzalo, did the Indian comrades consider that to be a mistake? When it comes to Gonzalo thought, the PCP has never claimed it to have universal character. It does however establish that it contains universal contributions to the universal ideology of the international proletariat, and the PCP has insisted and continues to insist on debating those contributions with the Parties around the world in an open and honest debate, based on objective facts. The CPI(M) continues to avoid discussing those points, but instead dismiss them completely through generalized statements such as the above.

Futhermore, while the CPI(M) apparently does reject the Nepalese party’s participation in bourgeois parliament, it still considers ”peace accords” to be a useful method in India, and is apparently unwilling to defend that position in two-line struggle within the ICM. Documents from the CPI(M) and its representatives repeatedly express the position that their revolutionary violence is only a question of ”self-defense”, like in the following statement:

”We are ready to talk if the government withdraws its forces. Violence is not part of our agenda. Our violence is counter violence.” (“Kishenji [Koteshwar Rao] Interview on Armed Struggle, Peace Talks and People’s Democracy”, Tehelka magazine, Nov. 13, 2009)

This position is echoed by the support organizations in other countries, that describe the armed struggle of the Indian people as mere self-defense, but avoid taking position on questions of two-line struggle against revisionism (including armed revisionism).

While some statements by the CPI(M) (like the Open Letter from 2009, quoted above) reject all bourgeois democratic illusions, there are more recent statements that express a different position, appealing to the ruling classes’ supposed democratic goodwill and insisting on peace talks:

Even according to the laws formulated by these ruling classes, democratic rights would apply to our party. So the ban on our party should be lifted. Ban on our mass organizations should be lifted. Absolute democratic opportunities should be created for mass mobilization. Only in conditions where we could work democratically, we can come forward for talks. (Interview with Comrade Ganapathy, General Secretary of the Communist Party of India (Maoist): “Nobody Can Kill the Ideas of ‘Azad’! Nobody Can Stop the Advancement of the Revolution!!”, 2010)

The PCP insists on the firm rejection and unmasking of all bourgeois democratic illusions, and on the need to take firm position for the revolutionary violence, not primarily as self-defense but as the way to destroy the old state and build the new. Yes, it is necessary and correct to condemn that the bourgeoisie does not follow its own principles, it is necessary and correct to defend the bourgeois democratic rights conquered by the people, and it is necessary and correct to manage legal forms of struggle as well as illegal – but the first and principal point must always be to reject completely the idea of bourgeois democracy as a means to revolution and to uphold the principle of revolutionary violence, not as a ”last resort” or a way to put pressure on the ruling class, but as a fundamental part of the highest military theory and strategy of the international proletariat – the people’s war.

”If the revolution demands violence, authority, discipline, I am for violence, for authority, for discipline. I accept them, in one block, with all their horrors, without cowardly reservations” (José Carlos Mariátegui, founder of the Communist Party of Peru)

“We Marxist-Leninist-Maoists, Gonzalo Thought reaffirm ourselves in the revolutionary violence as universal law for taking the power, and in that it is the core in replacing one class with another. The democratic revolutions are done with revolutionary violence, the socialist revolutions are done with revolutionary violence, and facing the restorations we will take the power back through the revolutionary violence and we will maintain the continuation of the revolution under the dictatorship of the proletariat with revolutionary violence through cultural revolutions; we will only go to communism with the revolutionary violence and as long as there is one place on Earth where exploitation exists we will finish it with the revolutionary violence.” (International Line of the PCP, 1988)

”Lenin said that Engels made the euology to the revolutionary violence; that is what befits a Marxist, a revolutionary. What befits a reactionary is to praise pacifism, the false peace of the bayonets. These are two positions, each of which has its peace and each of which manages its war. In the world there is a frantic eagerness to talk about peace, about pacification, about dialogue, an unbridled excess of bourgeois and petitbourgeois positions of the most vulgar pacifism, a stupid venom to poison the class, the masses.” (III Plenum of the Central Committee, Central Document, PCP 1992)

The question then is, do the Indian comrades consider this form of pacifism a form of “tactic” to attract the support of petit-bourgeois and bourgeois groups and individuals? If such support is based on bourgeois rather than proletarian principles, what kind of support will it be? If the politics of a Communist Party is adapted to bourgeois democratic principles, and if that Party worries about respecting bourgeois “human rights”, for fear of being labeled “terrorists” by the reaction, what does that say about the line of that Party? We have already seen how the Nepalese party gained support from all kinds of revisionists and wide attention in the international reactionary media – and the more peace accords they made, the more they sold out the blood of the Nepalese people, the more “positive attention” they received. In that case, we all know it had nothing to do with “tactics” as Prachanda used to say, but everything to do with revisionist treason. Never has Chairman Mao’s famous quote been more appropriate:

“I hold that it is bad as far as we are concerned if a person, a political party, an army or a school is not attacked by the enemy, for in that case it would definitely mean that we have sunk to the level of the enemy. It is good if we are attacked by the enemy, since it proves that we have drawn a clear line of demarcation between the enemy and ourselves. It is still better if the enemy attacks us wildly and paints us as utterly black and without a single virtue; it demonstrates that we have not only drawn a clear line of demarcation between the enemy and ourselves but achieved a great deal in our work.” (To Be Attacked by the Enemy Is Not a Bad Thing but a Good Thing (May 26, 1939)

We call the Indian comrades to state their positions clearly and firmly in open debate. Our criticisms and our questions are not, like the new revisionists sometimes claim, an expression of “dogmatism” or “Peruvian nationalism”, but they are in fact a firm and honest expression of our support for the Indian revolution and our defense of the principles of the international proletariat. The PCP does not in any way wish to impose its politics on any other Party. The PCP rejects the revisionist idea of “exporting revolution”, and upholds that the Communist Party in each country must apply Maoism to the concrete conditions of their own revolution. But when the PCP points out that there is a reactionary plan to draw attention away from the Peruvian revolution (and spread the hoax that it has been defeated), it does so because it understands the ideological and political motives behind that plan on world level, and because it knows that the imperialist plan of “peace accords” in practice means more genocide, more repression and more misery for the proletariat and the peoples of the world.

The counterrevolutionary war, all its genocide and brutal repression, can never be stopped by appealing to the empathy or morality of reactionaries, or to the charity or solidarity work of petit-bourgeois do-gooders in the imperialist countries – it can only be stopped by basing oneself on the deepest and broadest masses and forging them in revolutionary violence, developing people’s war until communism.

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 22:39  توسط سازمان کارگران افغانستان (م.ل.م)  |